تبليغاتX
آوای قرآن ونماز

آوای قرآن ونماز
Add Favorite Email آرشيو Rss
لينك دوستان
میثاق با ولایت در 9 دی پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری در گاه پاسخ به مسائل دینی ستاد اقامه نماز کشور ستاد اقامه نمازاصفهان درسهایی از قرآن بنیاد فرهنگی مهدی (عج) پایگاه فرهنگی مذهبی صلات شبکه قرآن خبرگزاری قرآنی ایران ستاد اقامه نماز خراسان رضوی پایگاه رسمی مرکز خبر حوزه های علمیه شبستان بانك صوت و فیلم مذهبی تفسیر نور تبیان دشتچی ایران راسخون خبرگزاری بسیج سایت های مراجع تقلید نمایش اوقات شرعی نمایش کتاب قرآن مجید عطر نماز تسنیم - تبریز هم سنگر ترنم نور بصیرت جديدترين خبرهاي آخرزمان از عاشق مهدی موعود طراحی شیعه تم





Powered by WebGozar

 
نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
نماز

نماز -احکام نماز   عکسهای برگزاری نماز جماعت -گالری عکس  

آموزش نماز -نماز   اذان -آوای نماز  

 نماز شهدا -دفاع مقدس -  ظهر عاشوار -نماز عاشورا  

 فلسفه نماز -آوای نماز -  دانلود فرهنگی  

 اخبار فلاورجان -جدید ترین اخبار فلاورجان -  مسجد -اولین مسجد - 

داستانهای نماز -نماز علما-نماز ائمه-اوای نماز   قبله  

   ستاد اقامه نماز استان اصفهان -پایتخت فرهنگی جهان اسلام  

 نماز -الفبای نماز -آوای نماز   مساجد شهر فلاورجان -گنبدهای فیروزهای  

 همایش های نماز -پیام مقام معظم رهبری   جذب جوانان به مسجد -راهکارها -

  کتابهای نماز-آشنایی باکتاب   نمازهای مستحبی

  حضرت علی علیه السلام ونماز -نهج البلا غه  خاطرات

  عکسهای اقامه نماز توسط رهبر-نماز جماعت  پرسش وپاسخ

  فلسفه وضو برای نماز   نمایش اوقات شرعی نماز -آوای نماز -اوقات شرعی فلاورجان

  چشن تکلیف -شکوفه های نماز - 

   

  نمازهای واجب  

نماز نماز شهیدان  

 

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
رابطه دين و آزادى

رابطه دين و آزادى

منبع: مجله پيام حوزه، شماره 22

نويسنده: عبد الله جوادى آملى

آزادى از حقوق انسانى است و تبيين آن برعهده علوم انسانى است‏و علوم انسانى بدون انسان‏شناسى مفهومى ندارد. انسان‏شناسى هم‏بدون شناخت روح ملكوتى انسان ممكن نيست و شناخت روح مجرد وملكوتى بدون شناخت عالم مجردات قابل دسترسى نيست. شناخت‏مجردات هم بدون شناختن قوانين عامه هستى ممكن نيست.

مغلطه‏اى در بحث آزادى

گاهى ممكن است گفته شود; بحث آزادى از صبغه بحث‏هاى فلسفى خارج‏شده است. وقتى كه جناب دكارت مى‏گويد: اول بايد فكر و شناخت رابشناسيم، ديگر نمى‏شود با بحث‏هاى فلسفى يا كلامى يا فقهى درباره‏آزادى سخن گفت، لذا اول بايد با تحولى كه در غرب درباره‏انديشه پديد آمده است، آشنا شد، آن‏گاه وارد مبحث آزادى انسان‏از آن جهت كه شهروند است و آزادى او در برابر دولت و آزادى‏هاى‏فردى بپردازيم.

اين حرف مغالطه‏اى بالعرض است و هدف آن خلع سلاح حوزويان در اين‏مباحث است. اين انديشه مى‏گويد، ابزار كار شما ديگر كارايى‏ندارد و تا متحول نشويد و غربى انديشه نكنيد و درباره شناخت‏بحث نكنيد، توان داورى اضلاع سه‏گانه آزادى را نداريد.

استفاده از روش مغالطه بالعرض بدترين شيوه براى مواجهه فكرى‏است. مغالطه بالذات همان سيزده قسم معروف است كه آن رامى‏شناسيم، اما در مغالطه بالعرض ادعا مى‏شود كه مطلب عوض شده،جهان عوض شده، شما عقب افتاده‏ايد، اين خيلى پيچيده است. درپاسخ بايد گفت كه اين مباحث همگى زيرمجموعه بحث هستى‏شناسى است‏كه از اصول مباحث فلسفى ماست. نزد فرزانگان و دانشمندان ما،فلسفه و حكمت و كلام، فقه اكبر قلمداد مى‏شود و اصول آن پاسخ‏گوى‏همه مسايل و حرف‏هاى تازه است.

تبيين آزادى از منظر دين

عده‏اى فكر مى‏كنند دين مزاحم آزادى است در حالى كه از اهداف‏دين تبيين حدود آزادى است. آزادى بر دو قسم است، تكوينى وتشريعى. مرز آزادى تكوينى نظام على و معلولى و به تعبير شهيدمطهرى انسان در نظام تكوين آزاد است، قرآن نيز در آيات متعددى‏آن رابيان داشته است.

(قل الحق من ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر) (1) .

(و هديناه النجدين) (2) .

(لا اكراه فى الدين) (3) .

حال اين سوال مطرح مى‏شود كه اگر انسان در نظام تكوين آزاداست، پس مجازات و مكافات چيست؟ چرا قرآن مى‏فرمايد: (خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه) (4) در پاسخ بايد گفت كه ريشه اين‏سوال در خلط بين تكوين و تشريع است.

قرآن هيچ‏گاه از آزادى مطلق صحبت نفرموده است‏بلكه آزادى درنظام تكوين را بيان فرموده است، هم‏چنان كه طبيب مى‏گويد بشر درنظام تكوين بين سم و شهد آزاد است اما اگر سم خورد مى‏ميرد.

مرزها بايد كاملا از هم‏ديگر تفكيك شوند. هيچ آيه‏اى نمى‏گويدبنده آزاد است. بنده، بنده است.

(قل الحق من ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر) (5) اما اگركافر شد.

(فخذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه) (6) در دنيا نيز گوشه‏اى از همان‏عذاب الهى جارى مى‏شود.

(انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فساداان يقتلوا او يصلبوا او... .) (7) پس معلوم مى‏شود نظام تكوين غيراز نظام تشريع است. و آزادى تكوينى، كمالى براى انسان است. وتكوين و تشريع دو مقوله جدا از يكديگر هستند و نبايد خلطشوند.

انسان موجودى محدود است، موجود محدود نمى‏تواند وصف بى‏كران‏داشته باشد. آزادى او به اندازه هستى اوست، و چون اصل حاكم برنظام هستى، قانون عليت است، آزادى تكوينى انسان در محدوده‏قانون عليت است، انسان اگر بخواهد خودش را هم بكشد بايد ازراه عليت و معلوليت وارد شود.

آزادى تكوينى كه آيات فراوانى ناظر به آن است، براى رد جبر وتفويض است.

آزادى تشريعى

آزادى در نظام تشريع محدود به مباهات است. اما مستحبات انجامش‏رجحان دارد و در واجبات حق ترك ندارد. در محرمات حق فعل نداردو در مكروهات حق فعل و ترك دارد لكن بهتر آن است كه انجام‏ندهد. اين احكام خمسه براى تبيين مرز آزادى در نظام تشريع‏است.

آيا دين مزاحم آزادى است؟

از دير زمان افراد بى‏بند و بار، دين را مزاحم آزادى خودمى‏دانستند. نمونه‏اى از اين ادعاى تزاحم را بيان مى‏كنم. درسوره مباركه هود وقتى جريان شعيب (ع) را بازگو مى‏كند مى‏فرمايدكه شعيب فرمود: (و يا قوم اوفوا المكيال و الميزان بالقسط و لا تبخسوا الناس‏اشيائهم) (8) كم‏فروشى، تطفيف و نقص در وزن و پيمانه نكنيد.

(عبارت «لا تبخسوا الناس اشيائهم‏» از مصاديق روايت نبوى (ص)است كه فرموده‏اند. «اوتيت جوامع الكلم‏» (9) و آن‏چنان بلند ورفيع است كه بشر چيزى در مقابل آن ندارد، مى‏فرمايد: «در كارت‏كم نگذار» اشيا، در اين كريمه عموميت را مى‏رساند و هر چه شى‏ءبر او صادق است نخس آن حرام است «و لا تبخسوا الناس اشيائهم‏»غير از «ويل للمطففين‏» و «اوفوا المكيال و الميزان‏» است وبالاتر از اين‏هااست).

وقتى اين كريمه نازل شد گفتند: (قالوا يا شعيب «ا صلاتك‏تامرك ان نترك ما يعبد آباونا) (10) اى شعيب دو حرف دارى يكى‏اين كه دست از عقايد شرك برداريم و ديگرى اين‏كه دست ازگران‏فروشى و تطفيف برداريم، اين با آزادى ما مخالف است. نمازتو جلوى آزادى ما را مى‏گيرد (چون عصاره دين در نماز ظهورمى‏كند، نماز «تنهى عن الفحشاء و المنكر» (11) است. فحشا و منكرهم «ينهيان عن الصلاه‏»، تاثير يك‏جانبه در عالم طبيعت نيست).

آن‏ها گفتند دين جلوى آزادى ما را مى‏گيرد. براساس «الناس‏مسلطون على اموالهم‏» (12) ما بر اموال خويش سلطه داريم و تطفيف وبخس برايمان مجاز است.

حضرت شعيب استدلال كرد كه آزادى به معناى انحراف و بى‏بند وبارى نيست. اين بى‏بند و بارى به سود شما نيست. دين در واقع‏انسان را از رنج‏هاى دردآور مى‏رهاند. دين مبين آزادى است.

حدود آزادى

اگر بخواهيم فارغ از دين حدود آزادى را تعيين كنيم، بايد حدآن را عدالت‏بدانيم. اما سوال اين‏جا است، عاملى كه عدالت راتحديد مى‏كند چيست؟ آن كسى كه آزادى بى‏مرز را مى‏طلبد، عدالت راظلم تفسير مى‏كند. بايد شناسنامه‏اى براى آزادى و عدالت تعيين‏كرد تا مرز اين‏ها مشخص شود.

آزادى و عدالت جزء مبانى تدوين حقوق بشر است. اما مبانى تبيين‏و تفسير عدالت را از كجا بگيريم.

مايز، كيست؟ چه كسى مرزبندى مى‏كند؟ جز آن است كه دين بايد مرزعدالت و آزادى و حقوق را مشخص كند؟

شيوه برخورد با مخالفين

گاهى ممكن است گفته شود تا كسى دست‏به شمشير نبرده است آزاداست، هم‏چنان كه خوارج تا دست‏به شمشير نبردند حضرت امير (ع)با آن‏ها كارى نداشت. حضرت امير (ع) با اين قلم‏ها و بيان‏هابرخورد مى‏كرد. خوارج تا دست‏به شمشير نبردند، حضرت آن‏ها رانكشت، اما تا حرف نامربوط زدند حضرت محكوم كرد، تا اعتراض‏كردند، حضرت تقبيح كرد. در نهج البلاغه آمده است: «يكى ازخوارج در حضور حضرت امير المومنين (ع) گفت: «ان الحكم‏الا لله‏» (13) حضرت فرمود: «اسكت قبحك الله‏» (14) اى دندان شكسته‏خدا چهره‏ات را قبيح كند ساكت‏باش.

اگر امام امت (ره) هم به قلم به‏دست‏ها تشر مى‏زد كار حضرت امير(ع)را مى‏كرد. نبايد بگوييم خوارج تا دست‏به شمشير نبردند،حضرت با آن‏ها كار نداشت. حضرت آن‏ها را از دم شمشير نگذراند.

ابتداى به قتال نكرد. در نبرد با كفار هم ابتداى به قتال‏نمى‏كرد. سالار شهيدان هم در حادثه كربلا، با اين كه آن‏هامهدور الدم بودند، فرمود: تا آن‏ها تيراندازى نكردند، شماتيراندازى نكنيد.

پس روشن مى‏شود آزادى افراد تا مرز دست‏بردن به سلاح، توسعه‏ندارد. دست‏به شمشير بردن پاسخش شمشير است. اگر با قلم هم‏توطئه كردند، پاسخش محكوم و رد كردن است، چون قلم و بيان‏مسموم باطل و ضلالت و زشتى است و بايد با آن مقابله كرد، البته‏برهان عقلى در جاى خود محفوظ است، اگر برهان عقلى اثر نكرد،آن‏گاه (ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم‏بالتى هى احسن) (15) است. اگر آن هم نشد (و جاهد الكفار والمنافقين و اغلظ عليهم) (16) هست.

پس نمى‏شود گفت كه چون حضرت امير (ع) ، خوارج را تا هنگام دست‏به شمشير بردن آزاد گذاشته بود، پس همگان آزادند، قلم، بنان وبيان آزاد است مگر اين كه دست‏به شمشير ببرند.

پس گاهى جاى حلم است و گاهى جاى حمله. مباحث عميق علمى، هم درمجلات، كتاب‏هاى تخصصى بايد مطرح شود. اما انتشار ويروس‏گونه‏شبهات با آزادى سازگار نيست.

آزادى در فضايى كه بهره ندارد روا نيست. اما آزادى در جايى كه‏مويد است، موكد است، نه تنها رواست‏بلكه لازم است و سودمند هم‏هست.

آزادى ثمره اعتقاد دينى

دين آمده است تا بشر را رها و آزاد كند. دستورات و الزامات‏دينى كه به ظاهر قيوداتى را پديد مى‏آورد در واقع بشر را ازقيود نجات مى‏دهد، بستن گاهى عين گشودن است.

در سوره اعراف به نقل از كتب گذشته مثل تورات و انجيل وجودپيغمبر اكرم (ص) را اين چنين وصف مى‏فرمايد: (يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم) (17) دست و بال اين‏هارا باز مى‏كند (18) . پيامبر هم راه تفكر و انديشه را هموار كرد وهم به آنان شوق تحرك و پيش‏روى را عنايت فرمود.

در پايان جمع‏بندى مطالب را مجددا يادآورى مى‏كنيم: دين دو نوع‏آزادى آورده است: يك نوع آزادى تكوينى كه رافع جبر و تفويض ومبين امر بين الامرين است و آن را تنها نظام على محدود مى‏كند.

آياتى هم كه در بحث آزادى احيانا به آن‏ها استدلال مى‏شود ياناظر به اين است كه عقيده تحميل بردار نيست، ارشاد به نفى‏موضوع است، يا ناظر به آزادى تكوينى است. آزادى تكوينى هرگزبا آزادى تشريعى خلط نمى‏شود. در نظام تكوين آزادى تكوينى به‏قانون عليت محدود است.

نوع دوم، آزادى تشريعى است كه محدود و مشخص است. اگر ذات‏اقدس اله انسان را در تشريع آزاد مى‏گذاشت (خذوه فغلوه) نبود،جهنم و نار نبود كه گوشه‏اى از آن تعذيب الهى به عنوان حدود وتعزيرات در دنيا جلوه كند.

از منظر بحث‏شناخت، اگر كسى بخواهد آزادى را بشناسد تا انسان‏شناس نباشد ممكن نيست.

گرچه معرفت‏شناسى جزء عزيزترين و شيرين‏ترين بحث‏هاى فكرى انسان‏است اما اين مقدمه است. انسان بايد معرفت را بشناسد تا پى‏ببردكه معروفش چيست؟ و اگر مرزهاى آزادى به عدالت تحديد مى‏شود،آن‏گاه سوال درباره عدالت است كه حدود اربعه عدالت را چه چيزى‏تعيين مى‏كند؟ چاره‏اى جز اين نيست كه بگوييم آزادى و عدالت وساير مبانى حقوق را، منابع اصلى يعنى كتاب و سنت تبيين مى‏كند.

از اين منابع بايد مبانى را مشخص كرد، آن‏گاه مجتهد آزادانديش‏در فقه سياسى مى‏تواند حدود آزادى را تشريح و تبيين كند.

پى‏نوشتها

1ك كهف (18): 29 .

2ك بلد (90): 10 .

3ك بقره (2): 256 .

4ك حاقه (69): 30 و 31 .

5ك كهف (18): 29 .

6ك حاقه (69): 30 و 31 .

7ك مائده (5): 33.

8ك 9ك بحارالانوار، ج 73، ص 274، ح 25، چاپ تهران.

10ك هود (11): 87.

11ك عنكبوت (29): 45.

12ك بحار الانوار، ج‏2، ح‏7، چاپ تهران.

13ك نهج البلاغه، خطبه 184.

14ك نحل (16): 125.

15ك توبه (9): 73.

16ك توبه (9): 73.

17ك اعراف (7): 157.

18ك دين غل‏هايى كه به دست و پاى جسم و جان بشريت زنجير شده‏بود را گسست. گناهان و گمراهى‏ها و خودبينى و غرور، انسان رااسير و گرفتار مى‏كند. بندگى هوس‏ها عين اسارت است و بندگى‏خداوند عين آزادگى است.اگر دست انسان از گناه ببندند، او را از اسارت نجات داده‏اند.

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
زنان الگو در قرآن (

زنان الگو در قرآن (1) - فاطمه عليها السلام كلمة الله

كتاب: زن در آينه جلال و جمال، ص 143

نويسنده: آية الله جوادى آملى

قرآن كريم به هنگام طرح قصه آدم‏سلام الله عليه مى‏فرمايد:

«فتلقى آدم من ربه كلمات‏» (1)

سپس آدم از پروردگارش كلماتى را دريافت نمود.

در تبيين وتفسير كلمات آمده است كه منظور انوار عترت طاهره است، بدين معنا كه انوار عترت طاهره همان مقامات علمى است كه حضرت آدم‏سلام الله عليه آن را تلقى كرد وزمينه نجات او فراهم گرديد ودر اين ميان همانطور كه حضرت اميرسلام الله عليه در مجموعه عترت قرار دارد، حضرت زهرا هم در آنجا مى‏تابد واين كه فاطمه زهراصلوات الله عليها معروف ومشهور شده، نه براى آن است كه، زن تنها در حضرت زهرا خلاصه شده است‏بلكه به اين دليل است كه آن حضرت ديگران را تحت الشعاع قرار داده است. به عنوان مثل معصومين ديگر نيز مانند حضرت اميرسلام الله عليه، معروف نيستند واگر در عرف بخواهند مثل ذكر بكنند، به حضرت على... مثل مى‏زنند. در صورتى كه همه ائمه نور واحدند. همانطورى كه در بين معصومين، اميرالمؤمنين‏صلوات الله عليه معروف والگو شده است، در بين زنان هم حضرت فاطمه زهراصلوات الله عليها اشتهار يافته است وگرنه زنان فراوانى بودند كه هم از عصمت‏برخوردارند وهم از كمال متعارف وفوق متعارف، وليكن علت اين كه حضرت زهرا در بين زنان معروف شده همان علتى است كه بدان سبب، حضرت على... در بين ائمه معروف شده است.

پس مراد از لفظ كلمات در آيه شريفه «فتلقى ادم من ربه كلمات‏» اسماء الهى است وبارزترين مصداق اسماء الهى، عترت طاهره‏اند كه در بين آنان، فاطمه زهراصلوات الله عليها مى‏درخشد.

پى‏نوشت:

1- بقره، 37

 

 

 

زنان الگو در قرآن (2) - بانويى مريم‏پرور

كتاب: زن در آينه جلال و جمال، ص 147

نويسنده: آية الله جوادى آملى

مربى مريم چه كسى بوده كه او را اين‏گونه تربيت كرده است؟ مريم دست پرورده مرد وتربيت‏شده پدر نيست، بلكه تربيت‏شده مادر است. والبته بسيارى از پدر ومادرها مربيان دلسوز وچون او باشند. شرايط بسيارى لازم است تا انسان به جايى برسد كه فرزندش را به خدا اهدا نمايد وخدا هم او را قبول كند. مادر مريم، مريم را به خدا پناه داد وخدا نيز به او پناهندگى داد ودر پناه خود پذيرفت آنگاه استعاذه مادر مريم، به صورت استعاذه مريم‏سلام الله عليها ظهور كرد. وقتى مريم به دنيا آمد، مادرش گفت:

و اني اعيذها بك و ذريتها من الشيطان (1)

خدايا من اين دختر را وذريه او را به تو پناه دادم. خدا هم فرمود:

فتقبلها ربها بقبول حسن (2)

وبعد فرمود:

وانبتها نباتا حسنا (3)

افراد بسيارى هستند كه تنها، تلاش وكوشش آنها مقبول خدا است نه خود آنها، ولذا خدا درباره همه افراد نمى‏فرمايد كه: ما آنها را قبول كرديم وپناه داديم بلكه مى‏فرمايد:

انما يتقبل الله من المتقين (4)

قبول عمل غير از قبول گوهر ذات عامل است. امكان دارد اعمال بسيارى از مردم مقبول درگاه خدا باشد اما بايد ديد كه آيا گوهر ذاتشان هم، مقبول است‏يا نه؟ خداوند درباره مريم فرمود: فتقبلها ونفرمود: «تقبل عملها» ، بنابراين مادر مريم، او را به پناه خدا سپرد، خدا نيز پناهندگى داد. آنگاه در نتيجه پناه خواستن مادر از خداوند در كنار محراب فرزندش مى‏گويد: اني اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا

تشبيه در بيان مادر مريم

در ضمن اين بحث لازم است‏به نكته‏اى نيز اشاره شود. آنان كه نسبت‏به معارف قرآنى شناخت داشته‏اند، در كتاب‏هاى ادبى خود سخن مادر مريم را تاحدى فهميده ودرست تفسير مى‏كنند، ولى آنها كه به اين بلنداى معارف سرى نزده‏اند، سخن مادر مريم را به همان رسوم جاهلى تفسير كرده‏اند.

قرآن كريم، تولد مريم‏سلام الله عليها را اين گونه تبيين مى‏كند كه:

فلما وضعتها قالت رب اني وضعتها انثى والله اعلم بما وضعت وليس الذكر كالانثى واني سميتها مريم واني اعيذها بك وذريتها من الشيطان الرجيم (5)

پس چون فرزندش را بزاد، گفت: پروردگارا! دختر زاده‏ام وخدا به آنچه او زاييد داناتر بود وپسر چون دختر نيست; ومن نامش را مريم نهادم واو وفرزندانش را از شيطان رانده شده. به تو پناه مى‏دهم.

محل بحث آن جا است كه مادر مى‏گويد: وليس الذكر كالانثى بادقت در كتب ادبى روشن مى‏شود كه اديبان در تفسير اين جمله دو سخن دارند: عده‏اى اين تشبيه را، تشبيه معكوس دانسته ومى‏گويند: چون مذكر بهتر از مؤنث ومرد بالاتر از زن است، بنابراين اگر كسى بگويد: «ليس الذكر كالانثى‏» عكس آن را قصد نموده ودر واقع نظرش اين است كه: «ليست الانثى كالذكر» .

اما عده‏اى ديگر اعتقادشان بر اين است كه، تشبيه در آيه، تشبيه اصل است، به اين بيان كه هرگز پسر، نمى‏تواند نقش اين دختر را ايفا كند واز هيچ مردى ساخته نيست كه پدر عيسى‏عليه‏السلام‏شود. وشايستگى اين دختر را پسرها ندارند. بنابراين، تشبيه، تشبيه مستقيم است نه معكوس.

پى‏نوشت‏ها:

1- آل عمران، 36.

2- آل عمران، 37.

3- مائده، 27.

4- آل عمران، 37.

5- آل عمران، 36.

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
زنان الگو در قرآن (

زنان الگو در قرآن (1) - فاطمه عليها السلام كلمة الله

كتاب: زن در آينه جلال و جمال، ص 143

نويسنده: آية الله جوادى آملى

قرآن كريم به هنگام طرح قصه آدم‏سلام الله عليه مى‏فرمايد:

«فتلقى آدم من ربه كلمات‏» (1)

سپس آدم از پروردگارش كلماتى را دريافت نمود.

در تبيين وتفسير كلمات آمده است كه منظور انوار عترت طاهره است، بدين معنا كه انوار عترت طاهره همان مقامات علمى است كه حضرت آدم‏سلام الله عليه آن را تلقى كرد وزمينه نجات او فراهم گرديد ودر اين ميان همانطور كه حضرت اميرسلام الله عليه در مجموعه عترت قرار دارد، حضرت زهرا هم در آنجا مى‏تابد واين كه فاطمه زهراصلوات الله عليها معروف ومشهور شده، نه براى آن است كه، زن تنها در حضرت زهرا خلاصه شده است‏بلكه به اين دليل است كه آن حضرت ديگران را تحت الشعاع قرار داده است. به عنوان مثل معصومين ديگر نيز مانند حضرت اميرسلام الله عليه، معروف نيستند واگر در عرف بخواهند مثل ذكر بكنند، به حضرت على... مثل مى‏زنند. در صورتى كه همه ائمه نور واحدند. همانطورى كه در بين معصومين، اميرالمؤمنين‏صلوات الله عليه معروف والگو شده است، در بين زنان هم حضرت فاطمه زهراصلوات الله عليها اشتهار يافته است وگرنه زنان فراوانى بودند كه هم از عصمت‏برخوردارند وهم از كمال متعارف وفوق متعارف، وليكن علت اين كه حضرت زهرا در بين زنان معروف شده همان علتى است كه بدان سبب، حضرت على... در بين ائمه معروف شده است.

پس مراد از لفظ كلمات در آيه شريفه «فتلقى ادم من ربه كلمات‏» اسماء الهى است وبارزترين مصداق اسماء الهى، عترت طاهره‏اند كه در بين آنان، فاطمه زهراصلوات الله عليها مى‏درخشد.

پى‏نوشت:

1- بقره، 37

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
غدير در قرآن

غدير در قرآن

مجموعه آثار، ج 4، ص 888

نويسنده: شهيد مرتضي مطهري

در اوايل سوره مائده اين آيه آمده است: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا (1) .

اين دو قسمت كه هر دو با «اليوم‏» شروع مى‏شوند، ضمن يك آيه هستند نه دو آيه، و قدر مسلم اين است كه هر دو هم مربوط به يك مطلب است نه دو مطلب.ترجمه اين آيه را عرض مى‏كنم بعد به شرح معنى آن از روى قرائن مى‏پردازم.

كلمه «يوم‏» - يعنى روز - وقتى با «الف و لام‏» ذكر مى‏شود(الف و لام عهد)گاهى به معنى آن روز است و گاهى به معنى امروز، در هر دو مورد به كار برده مى‏شود.به معنى «آن روز» در جايى به كار مى‏رود كه قبلا يك روزى را نام برده‏اند بعد مى‏گويند در آن روز.ولى اگر بگوييم فلان كس اليوم وارد شد يعنى همين امروز وارد شد. «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم‏» (حالا ما نمى‏گوييم مقصود آن روز است‏يا امروز، شرحش را بعد مى‏دهيم.)در آن روز(يا امروز)كافران از دين شما مايوس شدند «فلا تخشوهم‏»

.............................................................. 1.مائده/3.

صفحه : 889

پس، از آنها ديگر بيم نداشته باشيد.يعنى چه آنها از دين شما مايوس شدند؟يعنى آنها ديگر مايوس شدند كه بر دين شما پيروز و فائق شوند و آن را از ميان ببرند.چون مايوس شدند دست از كار و فعاليت و آن روشى كه قبلا عليه اسلام داشتند برداشتند.

از آنها ديگر بيم نداشته باشيد.جمله بعد خيلى عجيب است، مى‏فرمايد: «و اخشون‏» اما از من بترسيد.صحبت اين است كه امروز از ناحيه آنها بيم نداشته باشيد ولى از ناحيه من بيم داشته باشيد، با توجه به اينكه بحث درباره خود دين است. بيم از آنها اين بود كه از ناحيه آنان به اين دين آسيب برسد.مى‏فرمايد نترسيد، ديگر آنها نمى‏توانند آسيبى برسانند «و اخشون‏» از من بترسيد.قهرا معنايش اين است كه اگر آسيبى به اين دين برسد، از طرف من مى‏رسد.حال اين چه مفهومى مى‏تواند داشته باشد كه بعد از اين از كفار نترسيد بر دين خودتان، از من بترسيد، بعد عرض مى‏كنيم كه مقصود چيست.

[در ادامه آيه مى‏فرمايد: ] «اليوم اكملت لكم دينكم‏» آن روز(يا امروز)دين شما را كامل كردم، به حد كمال رساندم «و اتممت عليكم نعمتى‏» و نعمت‏خودم را به پايان رساندم.در اينجا دو كلمه نزديك به هم ذكر شده است: اكمال و اتمام.اين دو كلمه خيلى به هم نزديكند: كامل كردم يا تمام كردم.

فرق اكمال و اتمام

فرق اين دو كلمه(در فارسى و بيشتر در عربى)با يكديگر اين است كه «تمام‏» در جايى گفته مى‏شود كه يك چيزى اجزائش بايد پشت‏سر يكديگر بيايد، تا وقتى كه هنوز همه اجزائش مرتب نشده، مى‏گوييم ناقص است، وقتى كه آخرين جزئش هم آمد، مى‏گوييم تمام شد.مثل يك ساختمان كه مى‏گوييم ساختمان تمام شد.يك ساختمان تا وقتى كه پايه‏هايش را بالا آورده‏اند و حتى سقف آن را هم زده‏اند، تمام نيست.تا همه اجزائى كه براى يك ساختمان لازم است - كه اگر نباشد از آن ساختمان نمى‏شود استفاده كرد - نباشند، مى‏گوييم اين ساختمان تمام نيست.وقتى همه اجزاء بود به طورى كه بتوان در آن سكنى گزيد، مى‏گوييم تمام شد.اما در مساله «كامل‏» اين طور نيست كه[شى‏ء غير كامل]جزء ناقصى دارد بلكه ممكن است هيچ جزء ناقص و ناتمامى نداشته باشد ولى هنوز كامل نباشد.مثلا يك جنين در رحم مادر به حد تمام

صفحه : 890

مى‏رسد يعنى همه ساختمانش تمام مى‏شود، بچه هم به دنيا مى‏آيد ولى هنوز انسان كاملى نيست‏يعنى آن رشدى را كه بايد بكند نكرده است.رشد كردن غير از اين است كه جزء ناقصى داشته باشد.در واقع اختلاف كامل و تمام با يكديگر اختلاف كيفى و كمى است.

قرآن از يك طرف مى‏گويد: «اليوم اكملت لكم دينكم‏» در اين روز دين شما را به حد كمال رساندم، و از طرف ديگر مى‏گويد: «و اتممت عليكم نعمتى‏» نعمت‏خودم را هم به حد اتمام رساندم «و رضيت لكم الاسلام دينا» در امروز من اسلام را براى شما به عنوان يك دين پسنديدم.يعنى اين اسلام، امروز آن اسلامى است كه خدا مى‏خواسته آن باشد.واضح است كه مقصود اين نيست كه اسلام همان اسلام سابق است ولى خدا نظرش تغيير كرده!بلكه مقصود اين است كه چون اكنون اسلام به حد كمال و حد تمام رسيد، اين همان دين مرضى الهى است.آن دينى كه خدا مى‏خواسته همين اسلام كامل شده و تمام يافته است.

مفهوم آيه بيش از اين نيست.هر چه هست درباره كلمه «اليوم‏» است كه مقصود كدام روز است؟كدام روز است در اين حد از اهميت كه قرآن مى‏گويد در آن روز دين كمال يافت و نعمت‏خدايى به اتمام رسيد.اين بايد يك روز خيلى مهمى باشد، يك حادثه خيلى فوق العاده‏اى بايد در آن روز واقع شده باشد، و اين ديگر مربوط به شيعه و سنى نيست.

از عجايب قضيه اين است كه از ما قبل و ما بعد اين آيات هم هيچ چيزى كه دلالت بر آن روز بكند فهميده نمى‏شود. خلاصه از قرائن لفظى خود آيه چيزى [درباره آن روز]نمى‏شود فهميد.يك وقت هست كه قبل از آيه‏اى حادثه يا جريان يا مطلب خيلى مهمى را نقل كرده بعد مى‏گويد «امروز» يعنى به مناسبت آن مطلبى كه در اينجا گفتيم.در اين مورد اينطور نيست چون قبل از اين آيه دستورات بسيار ساده‏اى هست راجع به اينكه گوشت چه حيوانى بر شما حلال است و گوشت چه حيوانى بر شما حرام است، حكم ميته چنين است، خون بر شما حرام است، گوشت‏خنزير(يعنى خوك)بر شما حرام است و...يكمرتبه مى‏گويد: «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» .اين كه تمام مى‏شود دو مرتبه برمى‏گردد به همان سياق اول كه چه گوشتى حرام است و در صورت اضطرار مانعى ندارد: «فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف...» يعنى اين

صفحه : 891

آيات به شكلى است كه اگر ما آن قسمت را از وسط آن برداريم، ما قبل و ما بعد آن به همديگر متصل مى‏شود بدون اينكه كوچكترين خللى وارد شود كما اينكه همين مضمونى كه در ما قبل و ما بعد اين آيات آمده در دو سه جاى ديگر قرآن تكرار شده بدون اينكه اين امر در وسط قرار بگيرد، و مطلب نيز متلائم و كامل مى‏باشد.

مقصود از «اليوم‏» كدام روز است؟

اين است كه در اينجا مفسرين اعم از شيعه و سنى در اين تلاش هستند كه معنى «اليوم‏» را به دست آورند كه اين «امروز» چه روزى است؟اين كار دو راه دارد.يك راه اين است كه ما از قرائن بفهميم يعنى از قرينه مضمون ببينيم اين مضمون به چه روزى مى‏خورد، درباره چه روزى مى‏شود چنين جمله‏اى آمده باشد؟ديگر اينكه از تاريخ و حديث بفهميم كه شان نزول اين آيه چيست.گروهى كه راه اول را انتخاب مى‏كنند به تاريخ و سنت و حديث - كه در حديث چه آمده است درباره اينكه اين آيه چه وقت و به چه مناسبت نازل شد - كار ندارند، مى‏گويند ما به مضمون آيه نگاه مى‏كنيم.در نتيجه گفته‏اند كه اين آيه مربوط به زمان بعثت است، پس «اليوم‏» يعنى «آن روز» نه «امروز» .

اين را هم برايتان عرض بكنم كه اين آيات در اوائل سوره مائده است كه سوره پنجم قرآن مى‏باشد و با آيه‏يا ايها الذين امنوا اوفوا بالعقودشروع مى‏شود، و سوره مائده به اتفاق جميع مفسرين آخرين سوره‏اى است كه بر پيغمبر(ص)نازل شده است‏يعنى سوره‏اى است مدنى.حتى از سوره‏اذا جاء نصر الله و الفتح‏هم ديرتر نازل شده است.البته يكى دو تا آيه را گفته‏اند كه بعد از اين سوره نازل شده كه در سوره‏هاى ديگر قرار داده شده است ولى سوره‏اى بعد از اين سوره نازل نشده است.

اين سوره جزء آخرين آياتى است كه بر پيغمبر نازل شده است.

نظريات مختلف درباره «اليوم‏»

1.روز بعثت

گفتيم بعضى گفته‏اند كه مقصود از «اليوم‏» «آن روز» است نه «امروز» .مى‏گوييم

صفحه : 892

روى چه قرينه‏اى؟مى‏گويند وقتى مى‏گويد «اليوم‏» و يك روزى را آنچنان توصيف مى‏كند كه در اين روز من اسلام را براى شما به عنوان يك دين پسنديدم، قاعدتا اين روز بايد همان روز بعثت پيغمبر باشد.جواب داده‏اند كه شما اين سخن را به قرينه رضيت لكم الاسلام دينامى‏گوييد.اين درست است در صورتى كه جملات قبلش نبود زيرا صحبت اين است كه من امروز دين را به پايان رساندم و نعمت را به حد اتمام رساندم، [و حال آنكه]روز بعثت روز شروع اين نعمت بوده است. رضيت لكم الاسلام دينانيز به اين عنوان است كه حالا كه اسلام كامل شد و نعمت اسلام تمام شد من اين[دين]را به عنوان آن اسلامى كه مى‏خواهم، براى شما پسنديدم.پس «اليوم‏» نمى‏تواند روز بعثت باشد.

2.روز فتح مكه

از روز بعثت كه بگذريم، روز ديگرى كه احتمال داده‏اند (1) ، روز فتح مكه است.

گفته‏اند يك روز ديگر هم در تاريخ اسلام روز خيلى مهمى است(راست هم مى‏گويند روز خيلى مهمى است)و آن، روز فتح مكه است كه آيه نازل شد: انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر (2) .

مكه در جزيرة العرب از نظر روحى وضع و موقعيت عجيبى داشت.بعد از عام الفيل و داستان اصحاب فيل كه حمله كردند به مكه و به آن وضع عجيب شكست‏خوردند، تمام مردم جزيرة العرب يك اعتقاد عظيمى به كعبه به عنوان معبد بزرگ پيدا كرده بودند.غرور قريش هم از همانجا بود.قريش اين[قضيه]را به حساب خودشان گذاشتند و گفتند بله اين كعبه است كه چنين احترامى دارد كه لشكرى با آن قدرت مى‏آيد و آنچنان دچار بلاى آسمانى مى‏شود كه كسى از ايشان باقى نمى‏ماند.ببينيد ما چقدر مهم هستيم!از آن پس قريش عجيب غرور پيدا كردند و در مردم جزيرة العرب نيز يك نوع اطاعت و فرمانبردارى از ايشان پديد آمده بود.بازار مكه رواج بسيار يافت.آنها هر تحكمى كه دلشان مى‏خواست، به مردم مى‏كردند.مردم هم روى همين

.............................................................. 1.اينها هيچ قرينه‏اى ندارد، فقط احتمال است.چون گفته‏اند، ما هم نقل مى‏كنيم. 2.فتح/1 و 2.

صفحه : 893

جنبه روانى و اعتقادى كه به كعبه پيدا كرده بودند، اطاعت مى‏كردند.

از آن هنگام مردم اعتقاد پيدا كردند كه محال است كسى بر كعبه قدرت پيدا كند و مسلط شود.پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد بدون خونريزى، بدون هيچ ناراحتى و بدون اينكه كوچكترين آسيبى به كسى برسد.شايد پيغمبر اكرم كه اينهمه عنايت داشت به اينكه مكه را بدون خونريزى فتح كند، غير از مساله حرمت كعبه كه مى‏خواست محفوظ بماند، اين مساله را نيز در نظر داشت.اگر در جاى ديگر مى‏جنگيدند، چنانچه صد مسلمان هم كشته مى‏شدند، كسى به حساب چيزى نمى‏گذاشت، ولى اگر در فتح مكه به مسلمانها آسيبى مى‏رسيد، مى‏گفتند ببينيد!همان كارى كه بر سر اصحاب فيل آمد، بر سر اصحاب محمد آمد.پيغمبر اكرم مكه را آنچنان فتح كرد كه خون هم از دماغ كسى نيامد، نه از مسلمين و نه از كفار.فقط خالد بن وليد روى كينه‏هاى خودش، در گوشه‏اى از مكه كه عده‏اى مقاومت مى‏كردند، دو سه نفر از آنها را كشت.

بعد كه اين خبر به پيغمبر اكرم رسيد عجيب آنها را تهديد كرد كه چرا چنين كارى كرديد؟!و تبرى جست: خدايا من از تو تبرى مى‏جويم از كارى كه اين مرد كرد و من هرگز به اين كار راضى نبودم.

اين بود كه فتح مكه از نظر روانى اثر فوق العاده‏اى در مردم جزيرة العرب گذاشت.گفتند معلوم مى‏شود كه وضع ديگرى است.محمد(ص)آمد مكه را تصرف كرد و هيچ آسيبى هم به او نرسيد.بعد از اين بود كه ديگر مردم جزيرة العرب تسليم مى‏شدند، هى آمدند و اسلام اختيار كردند.آيه قرآن مى‏فرمايد: لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل اولئك اعظم درجة من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا (1) در نزد خدا مردمى كه قبل از فتح مكه براى اسلام فداكارى جانى يا مالى كردند، با آنها كه بعد از فتح مكه چنين كردند برابر نيستند، چون قبل از فتح مكه هنوز مسلمين در اقليت بودند [و اين اعمال آنها]روى ايمان كامل بود ولى بعد از فتح مكه مردم خود به خود مى‏آمدند[و اسلام اختيار مى‏كردند].ايمان بعد از فتح مكه ارزش ايمان قبل از فتح مكه را نداشت.پس در اينكه روز فتح مكه روز پيروزى عظيمى براى اسلام است هيچ بحثى نيست و ما هم بحثى نداريم.

گفتيم برخى گفته‏اند شايد مقصود از روزى كه قرآن اينهمه به آن اهميت مى‏دهد

.............................................................. 1.حديد/10.

صفحه : 894

اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى‏روز بزرگ فتح مكه باشد.(همان طور كه عرض كردم دليلى در لفظ يا در تاريخ براى اثبات اين سخن نيست.) اين سخن هم گذشته از اينكه هيچ قرينه و تاريخى آن را تاييد نمى‏كند، صدر آيه نيز آن را تاييد نمى‏كند چون آيه مى‏گويد: اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى نعمت‏خودم را به پايان رساندم، يعنى چيزى باقى نمانده كه نگفته باشم، همه چيز را گفتم، و حال آنكه ما مى‏دانيم بسيارى از دستورات اسلام بعد از فتح مكه نازل شده است.اين بااتممت عليكم نعمتى‏نمى‏سازد.وقتى مى‏گويد من اين ساختمان را به پايان رساندم، مسلما منظور ساختمان نيمه تمام نيست.بسيارى از آيات و از جمله همه سوره مائده كه اتفاقا مفصل و زياد است و دستور هم زياد دارد، بعد از فتح مكه نازل شده.چطور مى‏تواند اين آيه كه جزء سوره مائده است مربوط به فتح مكه باشد كه در سال هشتم هجرى بوده در حالى كه سوره مائده در اواخر سال دهم هجرى نازل شده است.اگر هم بگوييم تنها اين آيه[در فتح مكه]نازل شده، باز با اتمام نعمت جور در نمى‏آيد.

در اينكه منظور از «اليوم‏» در اين آيه روز فتح مكه باشد، ايراد ديگرى نيز هست و آن اينكه آيه مى‏گويد: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم‏امروز كافران از دين شما مايوس شدند يعنى از تسلط بر دين شما مايوس شدند.آيا در روز فتح مكه اينطور شد؟ درست است كه اين فتح اثر عظيم داشت ولى آيا آن روز روزى بود كه ديگر كافران بكلى از اينكه اين دين از بين برود مايوس شدند؟نه.

3.روز قرائت‏سوره برائت به وسيله امير المؤمنين در منى

روز ديگرى را نيز روز مهمى شمرده‏اند(كه مهمتر بوده است)و گفته‏اند احتمالا مقصود آن روز است‏يعنى روز قرائت‏سوره برائت به وسيله اميرالمؤمنين در منى در سال نهم هجرى.فتح مكه يك فتح نظامى بود و به موجب آن، قدرت نظامى و حتى قدرت معنوى اسلام عجيب تثبيت‏شد ولى هنوز پيغمبر با كفار با شرايط صلح زندگى مى‏كرد، قرار داد صلح بسته بود و لهذا آنها هم حق داشتند در خانه كعبه طواف كنند و در مكه باشند و نيز حق داشتند كه در حج‏شركت كنند.يك سال هم[مراسم

صفحه : 895

حج]به همين صورت بود: مسلمين شركت مى‏كردند، آنها هم شركت مى‏كردند.

مسلمين مراسمشان را مطابق اسلام انجام مى‏دادند، آنها هم مطابق رسوم خودشان انجام مى‏دادند.در سال نهم هجرى سوره برائت نازل شد.بعد كه اين سوره نازل شد قرار شد كه اميرالمؤمنين برود اين سوره را در منى در مجمع عمومى بخواند كه از اين پس ديگر مشركين حق ندارند در مراسم حج‏شركت كنند و اين مراسم خاص مسلمين است و بس.

داستان معروف است كه حضرت رسول اول ابوبكر را فرستادند به عنوان اميرالحاج.او رفت ولى هنوز بين راه بود كه آيه نازل شد.اينكه ابوبكر سوره برائت را هم با خود برد يا از اول سوره برائت نبود و او فقط براى امارة الحاج رفته بود، مورد اختلاف مفسرين است ولى به هر حال اين، مورد اتفاق شيعه و سنى است و آن را جزء فضائل اميرالمؤمنين مى‏شمارند كه پيغمبر اكرم اميرالمؤمنين را با مركب مخصوص خودش فرستاد و به او فرمود برو كه بر من وحى نازل شده است كه اين سوره را بر مردم نبايد بخواند مگر تو يا كسى كه از توست.اميرالمؤمنين رفت و در بين راه به ابوبكر رسيد.داستان را اينطور نقل كرده‏اند كه ابوبكر در خيمه‏اى بود.شتر مخصوص پيغمبر نعره‏اى كشيد.او اين صدا را مى‏شناخت.گفت اين صداى شتر پيغمبر است، چرا اين شتر اينجاست؟ناگاه ديد على(ع)آمده است.خيلى ناراحت‏شد.فهميد خبر مهمى است. گفت: آيا خبرى شده؟فرمود: پيغمبر مرا مامور كرده كه سوره برائت را بر مردم بخوانم.گفت: آيا چيزى عليه من هم نازل شده يا نه؟فرمود: نه.

در اينجا اختلاف است: سنيها مى‏گويند على رفت و سوره برائت را قرائت كرد و ابوبكر به سفر ادامه داد و اين يك پست از او گرفته شد.ولى عقيده شيعه و بسيارى از اهل تسنن همان طور كه در تفسير الميزان نقل شده اين است كه ابوبكر از آنجا برگشت و تا به پيغمبر اكرم رسيد گفت: يا رسول الله!آيا چيزى عليه من در اين سوره نازل شده است؟فرمود: نه.

روز اعلام سوره برائت هم براى مسلمين روز فوق‏العاده‏اى بود.در آن روز اعلام شد كه از امروز ديگر كفار حق ندارند در مراسم حج‏شركت كنند و محيط حرم اختصاص به مسلمين دارد، و مشركين فهميدند كه ديگر نمى‏توانند به وضع شرك زندگى كنند، اسلام شرك را تحمل نمى‏كند، همزيستى با اديان مثل يهوديت، نصرانيت و مجوسيت را مى‏پذيرد ولى همزيستى با شرك را نمى‏پذيرد.گفته‏اند شايد

صفحه : 896

مقصود از «اليوم‏» اين روز باشد.

در پاسخ گفته‏اند كه اين مطلب بااتممت عليكم نعمتى(نعمت را به پايان رساندم، ساختمان را تمام كردم)جور در نمى‏آيد چون بسيارى از دستورات بعد از آن روز رسيده است.اين روز حتما بايد از روزهاى آخر عمر پيغمبر باشد كه ديگر بعد از آن دستور جديدى نرسيده باشد. (1) اينهايى كه گفته‏اند مقصود از «اليوم‏» فلان روز است، هيچ دليلى ندارند يعنى گذشته از اين كه تاريخ تاييد نمى‏كند، قرائن هم تاييد نمى‏كند.

بيان شيعه

1.از جنبه تاريخى

شيعه در اينجا يك بيانى دارد كه مدعى است هم مضمون آيات، آن را تاييد مى‏كند و هم تاريخ.پس مطلب در دو قسمت بايد بحث‏شود، يكى اينكه مضمون آيات تاييد مى‏كند و ديگر اينكه تاريخ تاييد مى‏كند.

اگر بخواهم قسمت دوم را بحث كنم يك مساله تاريخى خيلى مفصلى است.

اغلب كتابهايى كه در اين مورد نوشته‏اند بيشتر روى اين جهت تكيه كرده‏اند كه از جنبه تاريخى و از جنبه حديثى ثابت كنند كه آيه‏اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا در غدير خم نازل شده است.كتاب الغدير همين مطلب را ثابت مى‏كند.گذشته از كتب حديث، در مورد مورخين هم همين طور است.قديمترين كتاب تاريخى اسلام از كتابهاى تاريخ عمومى اسلامى و از معتبرترين كتابهاى تاريخ اسلامى كه شيعه و سنى آن را معتبر مى‏شمارند كتاب تاريخ يعقوبى است.مرحوم دكتر آيتى هر دو جلد اين كتاب را ترجمه كرده‏اند.كتاب بسيار متقنى است و در اوايل قرن سوم هجرى نوشته

.............................................................. 1.كتاب خلافت و ولايت كه اخيرا حسينيه ارشاد منتشر كرده و قسمتهاى اولش سخنرانيهاى آقاى محمد تقى شريعتى است كه در چهار سال پيش در حسينيه ايراد كردند و با استفاده از سوره مائده بحث كردند، همين قسمتهايى را كه الآن من بحث مى‏كنم دارد ولى چون ممكن است احتياج به بحث بيشترى داشته باشد، شايد بيانات امروز من اندكى توضيح آن بحثها هم باشد يا آنهايى كه در آن كتاب مى‏خوانيد توضيح عرايض من هم هست.ايندو همديگر را توضيح مى‏دهند.

صفحه : 897

شده است.ظاهرا بعد از زمان مامون و حدود زمان متوكل نوشته شده.اين كتاب كه فقط كتاب تاريخى است و حديثى نيست، از آن كتابهايى است كه داستان غدير خم را نوشته است.كتابهاى ديگرى - كه آنها را هم اهل تسنن نوشته‏اند - نيز حادثه غدير خم را ذكر كرده‏اند.

هنگامى كه به غدير خم كه نزديك جحفه (2) است رسيدند، قافله را متوقف و اعلام كردند كه مى‏خواهم درباره موضوعى با مردم صحبت كنم.(اين آيه‏ها نيز در آنجا نازل شد.)بعد دستور داد كه منبرى برايش درست كنند.از جهاز شتر و چيزهاى ديگر مركز مرتفعى ساختند.

حضرت رفت بالاى آن و مفصل صحبت كرد: «الست اولى بكم من انفسكم؟قالوا: بلى‏» .

آنگاه فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه‏» .بعد از اين بود كه اين آيه نازل شد: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى.

اگر بخواهيم از جنبه تاريخى بحث كنيم، بايد يك يك كتابهايى از شيعه و سنى و مخصوصا از اهل تسنن را كه اين حادثه را نقل كرده‏اند بياوريم و بررسى كنيم.اينها را در كتابهايى مثل الغدير يا ترجمه‏هاى آن نوشته‏اند.كتابى را چند سال پيش در مشهد

.............................................................. 1.حجة‏الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ايشان رخ داده است.وفات حضرت رسول در بيست و هشتم صفر يا به قول سنيها در دوازدهم ربيع الاول اتفاق افتاده.در هجدهم ذى‏الحجه به غدير خم رسيده‏اند.مطابق آنچه كه شيعه مى‏گويد حادثه غدير خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه كه سنيها مى‏گويند اين حادثه دو ماه و بيست و چهار روز قبل از رحلت‏حضرت رسول اتفاق افتاده است. 2.شايد بعضى از شما به جحفه رفته باشيد.من به جحفه رفته‏ام در سفر دوممان كه مدينه‏مان به تاخير افتاد و بعد از حج رفتيم به جده.در فتواها اختلافى هست كه آيا از جده مى‏شود محرم شد يا نمى‏شود.اختلاف هم در واقع اختلاف فتوايى نيست، بايد گفت اختلاف نظر جغرافيايى است، چون از يكى از نقاطى كه محاذى با يكى از ميقاتها باشد مى‏توان محرم شد.يك آدم جغرافى‏دانى كه جغرافياى عربستان را خوب بداند شايد دقيقا بتواند تعيين كند كه آيا جده محاذى با يكى از ميقاتها هست‏يا نيست؟ما خودمان اول عمل نكرديم ولى بعد كه در مدينه و مكه نقشه‏هاى عربستان را پيدا كرديم، به نظرمان آمد كه جده محاذى با بعضى از ميقاتها هست اگر آن نقشه‏ها درست باشد.كسانى كه از جده به سوى مكه حركت مى‏كنند چون مى‏خواهند احتياط كنند كه از يكى از ميقاتهاى واقعى محرم شوند، از جده مى‏آيند به جحفه، و جحفه از راه مدينه نزديك رابغ است.جحفه ميقات اهل شام است‏يعنى وقتى افراد از راه شام كه شمال غربى[مكه]مى‏شود مى‏آمدند، پس از پيمودن اندكى از راه به جحفه مى‏رسيدند.پيغمبر اكرم آنجا را ميقات قرار دادند براى مردمى كه از آن راه مى‏آيند.غدير خم نزديك جحفه است و محلى بوده كه مسلمين در بازگشت از مكه وقتى به آن نقطه مى‏رسيدند متفرق مى‏شدند، اهل مدينه به مدينه مى‏رفتند و ديگران نيز به شهرهاى خود.ر

صفحه : 898

همين جوانان «كانون نشر حقايق‏» منتشر كردند كه تقريبا زبده و خلاصه‏اى است در مساله غدير.براى مثل آقايان شايد خواندن آن كتاب مفيد باشد.

استدلال شيعيان يكى از جنبه تاريخى است كه مى‏گويند وقتى ما مى‏بينيم در لفظ آيه‏اليوم يئس الذين كفروا من دينكم‏اين مطلب نيست كه «امروز» كدام روز است، به تاريخ و شان نزول‏ها مراجعه مى‏كنيم.در نتيجه مى‏بينيم[روايات]نه يكى، نه دو تا و نه ده تا بلكه به طور متواتر مى‏گويد اين آيه در روز غدير خم نازل شد كه پيغمبر(ص) على(ع)را به جانشينى خودش نصب كرد.

2.از جنبه قرائن موجود در آيه

ولى ما مى‏خواهيم ببينيم آيا قرائنى كه در خود آيه هست نيز همين را كه تاريخ تاييد مى‏كند، تاييد مى‏نمايد يا نه؟آيه اين است: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم امروز(يا بگوييم آن روز)كافران از دين شما مايوس شدند.اين را ما ضميمه مى‏كنيم به يك سلسله آيات ديگرى در قرآن كه مسلمين را تحذير مى‏كند، مى‏ترساند و مى‏گويد كافران دائما نقشه مى‏كشند و دوست دارند كه شما را از دينتان برگردانند و عليه دينتان اقدامات مى‏كنند.هم راجع به اهل كتاب دارد و هم راجع به غير اهل كتاب: ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم (1) .پس، از يك طرف ما مى‏بينيم كه[خداوند]در آياتى از قرآن گوشزد مى‏كند كه كفار طمع بسته‏اند به از بين بردن دين شما، و از طرف ديگر مى‏بينيم در آن آيه مى‏گويد ولى امروز ديگر مايوس شدند، از امروز ديگر فعاليت كافران عليه دين شما به پايان رسيد «فلا تخشوهم‏» ديگر از ناحيه آنها بيمى نداشته باشيد «واخشون‏» از من بترسيد.بعد از اين از اينكه دينتان از بين برود يا ضعيف شود و هر چه كه بر سرتان بيايد، بايد از من بترسيد. «از من بترسيد» يعنى چه؟مگر خدا دشمن دين خودش است؟نه، اين آيه همان مطلبى را مى‏گويد كه در آيات زيادى از قرآن به صورت يك اصل اساسى هست راجع به نعمتهايى كه خداوند بر بنده‏اش تمام مى‏كند.مى‏فرمايد: ان الله لا يغير ما بقوم حتى

.............................................................. 1.بقره/109.

صفحه : 899

يا: «ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (2) .مضمون اين است: خداوند هر نعمتى را كه بر قومى ارزانى بدارد، آن نعمت را از آنها نمى‏گيرد مگر وقتى كه آن مردم خودشان را از قابليت بيندازند، يعنى مگر اينكه آن مردم خودشان به دست‏خودشان بخواهند آن نعمت را زايل كنند.اين مطلب اساسا يك اصل اساسى در قرآن مجيد است.

محكمات و متشابهات

به مناسبت اين آيه لازم است مطلبى را كه در خيلى موارد به كار مى‏آيد عرض بكنم.آيات قرآن بعضى، بعضى ديگر را تفسير مى‏كنند(القران يفسر بعضه بعضا).قرآن كتاب مبين است، آشكار و آشكار كننده است.خود قرآن مى‏گويد آيات من دو گونه است: محكمات و متشابهات.آيات محكمات را آيات مادر مى‏نامد كه تعبير عجيبى است: «هو الذى انزل عليك الكتاب منه ايات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات‏» (3) .آيه متشابه آيه‏اى است كه مفهومى دارد كه آن را چند جور مى‏شود پياده كرد.آيه محكمه را فقط يك جور مى‏توان پياده كرد.قرآن كه آيات محكمات را آيات مادر مى‏نامد يعنى آيات متشابه را با كمك آيات محكمه مى‏شود پياده كرد.اگر آيه‏اى از قرآن را چندگونه بشود پياده كرد، ما حق نداريم آن را پياده كنيم مگر اينكه رجوع كنيم به ساير آيات قرآن كه با توجه به آنها خواهيم دانست كه چگونه بايد آن را پيداه كرد. معنى آيه متشابه اين نيست كه مجمل است‏يا لغتى در آن است كه معنايش را نمى‏دانيم، بلكه آيه متشابه يعنى آيه‏اى كه مى‏شود آن را به چند گونه شبيه يكديگر توجيه كرد.

مثلا در قرآن آياتى است راجع به مشيت مطلقه الهى كه همه چيز به مشيت الهى است.استثنا نمى‏كند.از جمله اين آيه است كه به همين معنا متشابه است: «قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى‏ء قدير (4) .

.............................................................. 1.رعد/11. 2.انفال/53. 3.آل عمران/7. 4.آل عمران/26.

صفحه : 900

ديگر تاكيدى از اين بالاتر نمى‏شود: مالك اساسى همه ملكها و قدرتها تو هستى و به هر كه ملك بدهى تو مى‏دهى و از هر كه منتزع بكنى تو مى‏كنى و به هر كه عزت بدهى تو مى‏دهى، از هر كه عزت بگيرى و ذلت بدهى تو مى‏دهى، خير منحصرا در دست توست و تو بر همه چيز توانا هستى.

اين آيه از اين نظر متشابه است كه آن را چند گونه مى‏شود پياده كرد.همين قدر مى‏گويد كه همه چيز به مشيت الهى است، و اين، دو جور ممكن است باشد، يكى اينكه در مشيت الهى هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست، كما اينكه بعضى همين طور نتيجه‏گيرى غلط كرده و گفته‏اند بنابراين ممكن است تمام شرايطى كه ما آنها را شرايط عزت مى‏ناميم پيدا بشود ولى به دنبال آن به جاى عزت ذلت بيايد، و ممكن است تمام شرايطى كه ما آنها را شرايط ذلت مى‏ناميم حاصل شود اما پشت‏سر آن عزت بيايد!در سعادت دنيا و سعادت آخرت هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست چون همه چيز به مشيت الهى است!در نتيجه ممكن است‏يك قومى يا يك فردى در دنيا به سعادت كامل نائل بشود بدون هيچ مقدمه‏اى، يا به بدبختى كامل برسد بدون هيچ مقدمه‏اى، و يا در آخرت يك قومى به اعلى عليين برده شوند بدون هيچ شرط و مقدمه‏اى و قوم ديگرى در قعر سجين فرو بروند بدون هيچ مقدمه‏اى.متاسفانه بعضى از مسلمين كه به آنها اشاعره مى‏گويند همين استفاده را از اين آيه كرده و گفته‏اند هيچ مانعى ندارد كه پيغمبر خدا برود به جهنم و ابو جهل برود به بهشت چون خدا گفته همه چيز به مشيت الهى است! ولى اين يك نوع پياده كردن غلط است.آيه فقط مى‏گويد همه چيز به مشيت الهى است اما كيفيت جريان مشيت را بيان نكرده و نگفته است كه مشيت الهى كه سعادت و شقاوت و عزت و ذلت به مشيت اوست، چگونه كار مى‏كند.پس اين آيه را چند گونه مى‏توان پياده كرد.ولى وقتى ما به آيات ديگر قرآن مراجعه مى‏كنيم، آنها آيات مادر مى‏شوند و اين آيه را تفسير مى‏كنند.مثلا اين آيه در كمال صراحت مى‏گويد: «ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (1) .يا آيه ديگر كه از يك نظر اعم است مى‏گويد: «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (2) .

.............................................................. 1.انفال/53. 2.رعد/11.

اين دو آيه هر كدام چيزى دارد كه ديگرى ندارد.آيه دوم مى‏گويد: خدا آنچه را كه بر قومى هست از آنها نمى‏گيرد مگر آنچه را كه در ايشان هست، خودشان از خودشان بگيرند.اين آيه اعم است، يعنى خداوند نعمتى را كه قومى دارند از آنها نمى‏گيرد و تبديل به نقمت نمى‏كند مگر خودشان را عوض كرده باشند، نقمتى را هم كه قومى دارند از آنها نمى‏گيرد باز مگر خودشان را عوض كرده باشند.ولى آيه اول فقط در مورد نعمتهاست و به نقمتها كار ندارد اما با يك نكته اضافى و آن اينكه مى‏فرمايد: «ذلك بان الله لم يك مغيرا» اين بدان موجب است كه خدا چنين نبوده است.(قرآن مى‏گويد: «ما كان الله‏» خدا چنين نبوده است، يعنى خدايى خدا ايجاب نمى‏كند.)بر ضد خدايى خداست كه نعمتى را گتره از قومى سلب كند.اينكه مشيت‏خداوند گتره و گزاف جريان پيدا كند و هيچ چيزى را شرط هيچ چيز قرار ندهد، بر خلاف حكمت و كمال ذات و خدايى اوست.پس اين آيات، آيات مادرند نسبت به آن آيه.آيه‏هايى كه راجع به مشيت است همين قدر مى‏گويد كه همه چيز به مشيت‏خداست. اين آيه مى‏گويد ولى مشيت‏خدا اينچنين در عالم جريان دارد، اينچنين قانونى دارد.پس در قرآن اين مطلب يك اصل اساسى بسيار متينى است و در آيات زيادى تكرار شده است كه اگر شكر نعمت مرا بجاى آوريد يعنى اگر از نعمت من درست استفاده كنيد آن را ابقا مى‏كنم و اگر با نعمت من بازى كنيد، كفران نعمت كنيد، آن را از شما سلب مى‏كنم.

پس معنى «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون‏» اين است كه ديگر كافرها، بيرون جامعه اسلامى[از اينكه دين شما از بين برود]مايوسند، از ناحيه آنها ديگر خطرى براى عالم اسلامى نيست، از من بترسيد، يعنى از خودتان بترسيد.

اى جماعت مسلمين!بعد از اين اگر خطرى باشد آن است كه خودتان با نعمت اسلام بد عمل كنيد، كفران نعمت كنيد، آن استفاده‏اى را كه بايد ببريد نبريد، در نتيجه قانون من در مورد شما اجرا شود: «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» .از اين روز ديگر خطرى از خارج، جامعه اسلامى را تهديد نمى‏كند، خطر از داخل تهديد مى‏كند.

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
سبك و شيوه بيان قرآن

سبك و شيوه بيان قرآن

اسلوب و شيوه بيان قرآنى-در عين حال كه موجب جذب و كشش عرب گرديد-با هيچ يك از اسلوب و شيوه‏هاى متداول عرب شباهت و قرابتى ندارد.قرآن‏سبكى نو و روشى تازه در بيان ارائه داد كه براى عرب بى‏سابقه بود و بعدا هم‏نتوانستند در چنين سبكى سخنى بسرايند.

اين از شگفتى‏هاى سخن‏ورى است كه سخن‏ور سبكى بيافريند كه مورد پذيرش‏و پسند شنوندگان قرار گيرد،با آن‏كه از شيوه‏هاى سخن متعارف آنان بيرون است.

شگفت آورتر آن كه از تمامى محاسن شيوه‏هاى كلامى متعارف بهره گرفته باشد،بى‏آن كه از معايب آن‏ها چيزى در آن يافت‏شود.

در گذشته اشارت رفت كه شيوه‏هاى سه گانه متعارف(شعر و نثر و سجع)هريك محاسنى دارند و معايبى.سبك قرآنى،جاذبيت و ظرافت‏شعر،آزادى مطلق‏نثر،حسن و لطافت‏سجع را دارا است،بى آن كه در تنگناى قافيه و وزن دچار گردد،يا پراكنده‏گويى كند يا تكلف و تحمل دشوارى به خود راه دهد.همين امر مايه‏حيرت سخن دانان عرب گرديد و خود را در مقابل سخنى يافتند كه شگفت آفرين‏است و در عين غرابت و تازگى،جاذبيت و ظرافت‏خاصى دارد كه در هيچ يك ازانواع كلام متعارف آنان يافت نمى‏شود.

امام كاشف الغطاء-فقيه و دانش مند اديب معروف-در اين باره مى‏گويد:«تلك‏صورة نظمه العجيب و اسلوبه الغريب،المخالف لاساليب كلام العرب و مناهج‏نظمها و نثرها،و لم يوجد قبله و لا بعده نظير،و لا استطاع احد مماثلة شي‏ء منه،بل‏حارت فيه عقولهم، و تدلهت دونه احلامهم،و لم يهتدوا الى مثله في جنس كلامهم‏من نثر او نظم او سجع او رجز و او شعر...هكذا اعترف له افذاذ العرب و فصحاؤهم‏الاولون (1) ،چنان است صورت نظم عجيب و اسلوب غريب(شيوه و سبك تازه)

قرآن،كه بر خلاف سبك و شيوه‏هاى كلام عرب و روش نظم و نثر آنان بود.نه پيش‏از آن و نه پس از آن نظيرى ندارد و كسى را ياراى هم آوردى با آن نباشد.بلكه درحيرت شدند و انديشه شان فرو افتاد و ندانستند چگونه با او مقابله كنند،چه در نثرو چه در نظم و چه در سجع يا رجز و شعر كه سخن متداول آنان بود...اين چنين‏زبدگان عرب و فصحاى اولين آنان در مقابل قرآن به زانو در آمدند».

بزرگ مرد عرب و يگانه فرزانه آن عصر به ناچار اعتراف نمود:«يا عجبا لما يقول‏ابن ابى كبشة،فو الله ما هو بشعر و لا بسحر و لا بهذي جنون.و ان قوله لمن كلام الله (2) ،آن چه محمد صلى الله عليه و آله مى‏گويد مايه شگفتى است،به خدا سوگند سخن او نه شعر است‏و نه سحر و نه به بيهوده گويى بى‏خردان مى‏ماند.همانا سخن او كلام خدا است‏».

سخنان شگفت انگيز ديگر فرهيختگان عرب آن روز را پيش از اين آورديم.آرى،بيان رسا و دل‏پذير قرآن گرچه شعر نيست ولى ويژگى شعر را دارد،حتى برشيواترين آهنگ‏هاى وزين عرب تنظيم گرديده،بى آن كه در تنگناهاى شعرى قرارگيرد.چنان كه در بخش‏«نظم آهنگ‏»قرآن خواهيم آورد.متانت نثر و استوارى كلام‏آزاد را نيز دارد مى‏باشد،كه در چينش و گزينش كلمات و واژه‏ها راه او فراخ و هرگز بادشوارى بر خورد ندارد.هم چنين از زيبايى‏هاى سجع و كلام موزون-بى‏تكلف-به‏خوبى بهره‏مند مى‏باشد.بدين سبب جامع محاسن انواع كلام و فاقد تمامى معايب‏آن‏ها گرديده است.

علوم قرآنى صفحه 378

محمد هادى معرفت

پى‏نوشتها:

1- شيخ محمد حسين كاشف الغطاء،الدين و الاسلام،ج 2،ص 107.

2- ر.ك:تفسير ابن جرير طبرى-جامع البيان-ج 29،ص 98.

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
گنجينه قرآن و نفايس آستان قدس رضوى عليه السلام

گنجينه قرآن و نفايس آستان قدس رضوى عليه السلام

بسم الله الرحمن الرحيم

گنجينه قرآن آستان قدس رضوى عليه السلام در سال 1364 هجرى شمسى، در بنائى زيبا و مخصوص و در كنار ساختمان‏هاى متعدد موزه‏هاى آستان قدس افتتاح و بازگشايى شده است. در اين مجموعه قرآن‏هاى نفيس بسيارى در معرض ديد پژوهشگران و بازديد كنندگان مى‏باشد كه از چند جهت جذاب و جالب است.

مهمترين ويژگى اين موزه نگهدارى قرآن‏هاى خطى منسوب به ائمه اطهار عليهم الصلاة و السلام مى‏باشد مصحفى نوشته بر پوست آهو، منسوب به اميرالمؤمنين على عليه السلام و مصحفى ديگر نوشته به خط كوفى بر پوست آهو منسوب به «امام حسن مجتبى عليه السلام» و سومى با خط كوفى بر پوست آهو منسوب به خط «امام حسين عليه السلام» و مصحف چهارم و پنجم كه به «امام سجاد و امام رضا عليهما السلام» منسوب است. همچنين دو مصحف ديگر نوشته شده با خط كوفى و بر پوست آهو منسوب به ائمه اطهار عليهم الصلاة و السلام، در اين موزه نگهدارى شده و در معرض ديد بازديد كنندگان مى‏باشد.

ويژگى ديگر اين مجموعه، واقفين اين نسخه‏ها و آثار ارزشمند مى‏باشد كه از سلاطين ايرانى و غير ايرانى گرفته تا هنرمندان. شخصيت‏هاى تاريخى مى‏باشند كه به اين افتخار نائل شده‏اند . و سلاطين مسلمان ساير كشورها اهداء كنندگان اين آثار بوده و به اين ميمنت مفتخر گرديده‏اند . از جمله واقفين مى‏توان (شاه عباس و شاه سلطان حسين صفوى) را نام برد. همچنين (ابوالمظفر نور الدين محمد جهانگير) پادشاه تيمورى هند ديگر واقف اين موزه گرانبها مى‏باشد كه مصحفى به خط ثلث و با ترجمه به خط نسخ به موزه اهداء كرده است. و بالاخره اين گنجينه از اين جهت نيز حاوى نكات و جذابيت بسيارى است.

جهت ديگر اهميت اين گنجينه وجود قرآن‏هايى با انواع خط و تذهيب و ترصيع مى‏باشد كه بعضا مجموعه چند نوع خط و هنرنمائى است. مثلا قرآنى با خط ثلث و نسخ و رقاع و با ترجمه و تفسير تركى جفتائى، كه در سال 737 هجرى قمرى نگاشته شده است. و يا مصحفى با چهار نوع خط نسخ، شكسته، كوفى و نستعليق هر صفحه كه تاريخ تحرير آن قرن سيزدهم مى‏باشد.

مجموعا در اين موزه مصاحفى با خط كوفى، نسخ خوش و نسخ جلى، ثلث و ثلث خفى، نسخ روى پارچه و چوب خط پير آموز و انواع ديگر خط نگهدارى مى‏شود.

همچنين در اين موزه آثار بعضى از استادان بزرگ تاريخ هنر و خط همچون استاد (ياقوت مستعصمى)، (بايسنقر ميرزا)، (عبدالقادر حسينى شيرازى) و (استاد تبريزى) نگهدارى مى‏شود كه شهرت جهانى داشته و بازديد كنندگان از اين موزه، مى‏توانند سير تحول و تكامل خط و تذهيب را در قرون مختلف و در قرآن‏هاى مربوط به اعصار گذشته مطالعه نمايند.

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
نرم‏افزارهاى قرآنى
قرآن و تفسير نور الانوار (2)

مفسران و تفاسيرنمايش تعداد تكرار و امكان جستجو در آنها; ارائه چندين مقاله پژوهشى در بارهآنهابازيابى آيات دلخواه با انواع جستجو فهرست كامل كلمات تفسير الميزان بافهرست كامل ريشه كلمات قرآن همراه با كلمات هم‏خانواده و ذكر تعداد تكرارموجود در شان نزولها; امكان گزينش متون و انتقال آنها به دفترچه يادداشتنمايش احاديث; شان نزولها و تصاوير (عكس و فيلم) مربوط به هر آيه فهرست اعلامفارسى (4 ترجمه)، انگليسى (3 ترجمه)، فرانسوى، آلمانى اسپانيولى و تركى امكانالمنسوب الى الامام العسكري (ع) و تفسير شبر) و تنوع در بازيابى; ترجمه قرآن به(الميزان، مجمع البيان تفسير القمى تفسير العياشي، شواهد التنزيل، تفسيرپرهيزكار و استاد محمد صديق المنشاوى; تفاسير فارسى (نمونه و الميزان)، عربى متن كامل قرآن كريم به خط عثمان طه; ترتيل كل قرآن با صداى استاد شهريار


قرآن و تفسير نور الانوار(1)

پرهيزگار × تفسير الميزان به زبان عربىتجويدى با استفاده از رنگهاى متمايز × تلاوت كل قرآن با ترتيل آقاى شهريار× معجم الفاظ قرآن مجيد × متن كامل قرآن بخط عثمان طه و علائم نشانگر


نمايشى نور الاهداء

مركز و ...معرفى مركز، نمايش عنوان برنامه‏ها× نمايش تصويرى (رذحا) كل برنامه‏هاىمحرمه‏» × معجم موضوعى «بداية الحكمة × تلاوت قرآن و تواشيح × عكس و فيلم،معجم لفظى قرآن با دو ترجمه فارسى و انگليسى × معجم موضوعى «مكاسب


تفسير جامع تفاسير شيعه

فارسىمجموعه‏اى از 60 تفسير شيعه به زبان عربى و فارسى با صوت كامل 18 ترجمه


قرآن قرآن پژوهش

اسپانيولى، تركى، فارسى و فرانسهترتيل كل قرآن با صداى استاد منشاوى، ترجمه قرآن به زبانهاى آلمانى، انگليسى،


قرآن بيان نور

صوت كامل قرآن به صداى استاد عبد الباسط و ترجمه قرآن به شش زبان


قرآن مبين 75

15 ساعت قرائت 21 تن از قاريان جهان همراه با تصوير


مذهبى مجموعه گل

فرهنگ موضوعى و لفظى قرآن و نهج البلاغه و رساله عمليه مراجع معاصر و ...


قرآن نداء انگليسى و عربى

14 ساعت قرائت قرآن كريم، همراه تواشيح و 40 عنوان مقاله مختلف


قرآن نداء فارسى

14 ساعت قرائت قرآن كريم، همراه تواشيح و 40 عنوان مقاله مختلف


قرآن هدى ويژه

موضوعىقرائت كامل قرآن با صداى 15 قارى و ترجمه به هشت زبان و جستجوى لفظى و


قرآن هدى

قرائت كامل با صداى آقاى پرهيزگار و 6 ترجمه و جستجوى لفظى


قرآن و تفسير قرآن صخر (كپى)

قرائت كامل قرآن و سه تفسير اهل سنت با صداى استاد منشاوى


تفسير تفسير

تفسير سوره‏هاى مائده، انعام و اعراف حضرت آية الله جوادى آملى


قرآن ذكر

فارسى صوت كامل قرآن با صداى عبد الباسط با كيفيت بالا همراه با نمايش آيات و ترجمه


قرآنى ضحى

فارسى و انگليسى، فيلمهاى متنوع از مجلس قرائت‏سيد محمد حسين طباطبائى ترتيل كل قرآن با صداى 5 قارى معروف، متن كامل به خط عثمان طه، ترجمه


آموزشى آموزش تجويد

صداى خود آموزش تجويد و قرائت قرآن كريم بصورت صوتى و تصويرى و امكان ضبط و پخش

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
آشنائى با زبان قرآن

آشنائى با زبان قرآن

كتاب: آشنايي با قرآن ج 1 و 2، ص 34

نويسنده: آيت الله شهيد مطهري

مسئله ديگر، مسئله آشنائى با زبان قرآن و تلاوت آن است. گروهى مى‏پندارند منظور از تلاوت قرآن، تنها خواندن قرآن بقصد ثواب بردن است بدون آنكه چيزى از معانى آن درك گردد. اينها دائما قرآن را دوره مى‏كنند اما اگر يكبار از ايشان سؤال شود كه آيا معنى آنچه را مى‏خوانيد؟ از پاسخ گويى عاجز مى‏مانند. خواندن قرآ از اين جهت كه مقدمه‏اى است براى درك معانى قرآن، لازم و خوبست و نه صرفا بقصد كسب ثواب.

درك معانى قرآن نيز ويژگيهايى دارد كه بايد به آن توجه داشت در يادگيرى بسيارى از كتابها، آنچه كه براى خواننده حاصل مى‏شود يك سلسله انديشه‏هاى تازه است كه قبلا در ذهن او وجود نداشت. در اينجا تنها عقل و قوه تفكر خواننده است كه به فعاليت مشغول مى‏شود. در مورد قرآن بدون شك بايد آن را بقصد آموختن و تعليم يافتن مورد مطالعه قرار داد. قرآن خود در اين زمينه تصريح مى‏كند:

كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكر اولوا الباب (1) (سوره ص آيه 29)

يك وظيفه قرآن ياد دادن و تعليم كردن است. در اين جهت مخاطب قرآن عقل انسان خواهد بود و قرآن با زبان منطق و استدلال با او سخن مى‏گويد. اما بجز اين زبان، قرآن زبان ديگرى نيز دارد كه مخاطب آن عقل نيست بلكه دل است و اين زبان دوم، احساس نام دارد. انكه مى‏خواهد با قرآن آشنا گردد و بدان انس بگيرد مى‏بايد با اين دو زبان هر دو آشنايى داشته باشد و هر دو را در كنار هم مورد استفاده قرار دهد. تفكيك ايندو از هم مايه بروز خطا و اشتباه و سبب خسران و زيان خواهد بود.

آنچه را كه ما دل مى‏نامييم عبارتست از احساسى بسيار عظيم و عميق كه در درون انسان وجود دارد كه گاهى اسم آنرا احساس هستى مى‏گذارند يعنى احساى از ارتباط انسان با هستى مطلق. كسى كه زبان دل را بداند و با آن انسان را مخاطب قرار دهد، او را از اعماق هستى و كنه وجودش بحركت درمى‏آورد آنوقت ديگر تنها فكر و مغز انسان تحت تاثير نيست بلكه سراسر وجودش تحت تاثير قرار مى‏گيرد. بعنوان نمونه از زبان احساس شايد بتوان موسيقى را مثال آورد. انواع مختلف موسيقى‏ها در يك جهت اشتراك دارند و آن سرو كار داشتن با احساسات آدمى است. موسيقى روح انسان را به هيجان مى‏آورد و او را در دنياى خاصى از احساس فرو مى‏برد. البته نوع هيجانات و احساسات ايجاد شده بسته به نوع موسيقى تفاوت مى‏كند. ممكن است‏يك نوع موسيقى با حس دلاورى و سلحشورى سرو كار داشته باشد و با همين زبان با انسان گفتگو كند. ديده‏ايد در ميدانهاى جنگ مارش و سرود نظامى مى‏نوازند و گاهى تاثير اين سرودها و آهنگها آنقدر قوى است كه سربازى را كه از ترس دشمن از سنگر بيرون نمى‏آيد وادار مى‏كند عليرغم حملات خصم، بى‏باكانه به پيش رود و با او به نبرد برخيزد. نوع ديگرى از موسيقى ممكن است با حس شهوت‏رانى سرو كار داشته باشد و انسان را به سستى و خود را رها نمودن و تسليم پليديها شدن دعوت نمايد. ديده شده كه تاثير موسيقى در اينجهت بسيار زياد است و شايد هيچ چيز ديگرى نمى‏تواند تا اين اندازه در از بين بردن ديوارهاى عفت و اخلاق مؤثر واقع شود. در مورد ساير غرايز و احساسات نيز آنگاه كه با زبان اين احساسات سخن گفته مى‏شود، حالا چه بوسيله موسيقى و چه به هر وسيله ديگر، مى‏توان آنها را تحت كنترل و نظارت درآورد.

يكى از متعاليترين غرايز و احساسات هر انسان، حس مذهبى و فطرت خداجويى اوست. و سرو كار قرآن با اين حس شريف و برتر است. (2)

قرآن خود توصيه مى‏كند كه او را با آهنگ لطيف و زيبا بخوانند. با همين نواى آسمانى است كه قرآن با فطرت الهى انسان سخن مى‏گويد و آنرا تسخير مى‏كند. (3) قرآن در توصيف خود، براى خود دو زبان قائل مى‏شود. گاهى خود را كتاب تفكر و منطق و استدالال معرفى مى‏كند و گاهى كتاب احساس و عشق. و بعبارت ديگر قرآن تنها غذاى عقل و انديشه نيست غذاى روح هم هست.

قرآن بر موسيقى خاص خودش تاكيد زيادى دارد. موسيقى‏اى كه اثرش از هر موسيقى ديگر در برانگيختن احساسات عميق و متعالى انسان بيشتر است. قرآن خود بر مؤمنين دستورمى‏دهد تا مقدارى از شب را به تلاوت قرآن مشغول باشند و در نمازهاى خود در همان حالى كه به خدا متوجه‏اند، قرآن بخوانند. در خطاب به پيامبر مى‏گويد:

يا ايهاالمزمل قم الليل الا قليلا نصفهه او... (سوره مزمل آيه 1 - 2)

شب‏ها را بپا خيز براى عبادت و اندكى را بخواب. بپاخيز و به راز و نياز با خداى خويش بپرداز. و در حاليكه به عبادت ايستاده‏اى قرآن را ترتيل كن. ترتيل يعنى قرائت قرآن نه آنقدر تند كه كلمات مفهوم نشوند و نه آنقدر جدا از هم كه رابطه‏ها از بين برود. مى‏گويد قرآن را با تانى و در حاليكه به محتواى آيات توجه دارى بخوان. و باز در آيات بعدى همان سوره مى‏گويد آنگه كه براى كارهاى روزانه نظير تجارت و جهاد در راه خدا بخواب بيشترى احتياج داريد، در هر حال خلوت عبادت را فراموش نكنيد.

در ميان مسلمانان يگانه چيزى كه مايه نشاط و كسب قدرت روحى و پيدا كردن خلوص و صفاى باطن بوده، همان موسيقى قرآن بود. نداى آسمانى قرآن در اندك مدتى از مردم وحشى شبه جزيره عربستان، مؤمنانى ثابت قدم بوجود آورد كه توانستند با بزرگترين قدرتهاى زمانه درافتند و آنها را از پا درآورند. مسلمانان قرآن را نه فقط بعنوان يك كتاب درس و تعليم كه همچون يك غذاى روح و مايه كسب نيرو و ازدياد ايمان مى‏نگريستند. شبها با خلوص قرآن مى‏خواندند (4) و با خداى خود راز و نياز مى‏كرند و روزها چون شير غران به دشمن حمله مى‏بردند. قرآن خود چنين انتظارى از ايمان آوردگان داشت. در آيه‏اى خطاب به پيامبر مى‏فرمايد:

و لا تطع الكافرين و جاهدهم به جهادا كبيرا. (5)

به حرف كفار گوش نده و تسليم پيشنهادهايشان مشو. در مقابلشان بايست و با سلاح قرآن به جهاد با آنها برخيز و مطمئن باش كه فاتح خواهى بود. داستان زندگى پيامبر، خود بيانگر درستى اين قول است. او تنها و بى‏هيچ پشتيبان در حاليكه تنها قرآ را دردست دارد قيام مى‏كند اما همين قرآن براى او همه چيز مى‏شود. برايش سرباز تهيه مى‏كند، سلاح فراهم مى‏آورد، نيرو تدارك مى‏بيند و بالاخره دشمن را در برابرش خاشع و خاضع مى‏گرداند. افراد دشمن را بسوى او مى‏كشاند و آنها را به تسليم در برابر رسول خدا وادار مى‏سازد و باين ترتيب وعده راستنى الهى را تحقق مى‏بخشد. (6)

وقتى قرآن زبان خود را زبان دل مى‏نامد، منظورش آن دلى است كه مى‏خواهد با آيات خود آن را صيقل بدهد و تصفيه كند و به هيجان بياورد. اين زبان غير از زبان موسيقى است كه احيانا احساسات شهوانى انسان را تغذيه مى‏كند و نيز غير از زبان مارشهاى نظامى و سرودهاى رزمى است كه در ارتشها مى‏نوازند و حس سلحشورى را تقويت مى‏كنند. اين همان زبانيست كه از اعراب بدوى مجاهدينى مى‏سازد كه در حقشان گفته‏اند: حملوا بصائرهم على اسيافهم. آنان شناختهايشان را، بيناى‏هايشان را، افكار روشن خودشان و دريافتهاى الهى و معنويشان را بر شمشيرهايشان گذاشته بودند و شمشيرهايشان را در راه دين ايده‏ها و افكار بكار مى‏انداختند. براى آنان مسائل فردى و منافع شخصى در كار نبود. با آنكه معصوم نبودند و خطا نيز از ايشان سر مى‏زد، اما مصداق با عمق هستى در ارتباط بودند، شبهايشان به عبادت مى‏گذشت و روزهايشان به جهاد (7

قرآن بر روى اين خاصيت‏خودش كه كتاب دل و روح است، كتابى است كه جانها را به هيجان مى‏آورد و اشكها را جارى مى‏سازد و دلها را مى‏لرزاند، خيلى تاكيد دارد و آنرا حتى براى اهل كتاب نيز صادق مى‏داند:

الذين اتيناهم الكتاب من قبله هم به يومنون و اذا يتلى عليهم قالو آمنا به انه الحق من ربنا... (سوره قصص آيه 53)

گروهى را توصيف مى‏كند كه چون قرآن برايشان مى‏خوانند به حالت‏خضوع و خشوع در مى آيند و مى‏گويند ايمان به آنچه در اين كتاب است كه همه آن حق است، اين را مى‏گويند و دائم بر خضوعشان افزوده مى‏شود.

در آيه ديگرى تاكيد مى‏كند كه از اهل كتاب، مسيحيان و نصارا به مسلمانان نزديكترند تا يهود و مشركين (8) و بعد گروهى از نصارا را كه با شنيدن قرآن ايمان مى‏آورند اينطور توصيف مى‏كند:

و اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق يقولون ربنا آمنا فاكتبنا مع الشاهدين (سوره مائده آيه 83)و چون آياتى را كه به رسول فرستاده شده بشنوند اشك از ديده‏هاى آنها جارى مى‏شود، مى‏گويند پروردگارا ايمان آورديم، ما را از جمله گواهان صادق پيامبرت در نظر گير.

و در جاى ديگر كه اساسا از مؤمنين سخن مى‏گويد، آنها را چنين معرفى مى‏كند:

الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله (سوره زمر آيه 23)

خدا بهترين سخن‏ها را فرود آورده. سخنى كه سراسرش يكدست و مشابه است. در عين حال تنها بشارت نيست، اندرز هم هست. مردمان خداپرست‏خداترس وقتى كلمات خدا را مى‏شنوند بدنشان بلرزه در مى‏آيد و خوف بر آنها عارض مى‏شود. آنگاه حالتشان مبدل به حالت تذكر و محبت و آرامش مى‏شود.

در اين آيات و در بسيارى آيات ديگر (9) قرآن نشان مى‏دهد كه صرفا كتابى علمى و تحليلى نيست بلكه در همان زمان كه از استدلال منطقى استفاده مى‏كند، با احساس و ذوق و لطايف روح بشر نيز سخن مى‏گويد و جان او را تحت تاثير قرار مى‏دهد.

پي‌نوشت‌ها:

1- كتابى مبارك و عظيم الشان بر تو نازل كرديم تا مردم در آياتش تفكر كنند و خردمندان تنبه حاصل كنند.

2- درباره اين حس دينى، در شرق و غرب عالم بسيار سخنها گفته شده است در اينجا به اختصار اقوال يكى دو تن از اين دانشمندان جهانى را نقل مى‏كنم. اولين اين سخنان متعلق به اينشتين است. او در يكى از مقالاتش راجع به مذهب اظهار نظر مى‏كند و در همانجا متذكر مى‏شود كه باعتقاد او بطور كلى سه نوع مذهب در جهان وجود داشته است.

1- مذهب ترس; يعنى مذهب گروهى كه عامل و انگيزه‏شان بسوى مذهب يك سلسله ترسها از طبيعت و محيط بوده است.

2- مذهب اخلاق; و مقصودش مذهبى است كه بر مبناى مصالح اخلاقى استوار است.

آنگاه از مذهب ديگرى ياد مى‏كند كه نامش را مذهب هستى مى‏گذارد و اين تعبير او همان تعبيرى است كه ما از آن به دل ياد كرديم. به اعتقاد اينشتين، اين مذهب در واقع مى‏خواهد بگويد زمانى براى انسان حالتى معنوى و روحى حاصل مى‏شود كه در آن حالت از اين خود محدود كه بواسطه آمالها و آرزوهاى حقير و خرد احاطه شده و از ديگران جدا گرديده و همچنين از عالم. هستى طبيعى كه براى او حصارى شده است، بناگاه بيرون مى‏ايد و از اين زندان رها مى‏شود و در آن هنگام است كه بنظاره كل هستى مى‏نشيند و وجود را همچون حقيقتى واحد در مى‏يابد و عظمتها و شكوهها و جلالهاى ماوراى پديده‏ها را بعيان مى‏بيند و حقارت و ناچيزى خود را متذكر مى‏گردد و آنگاه است كه مى‏خواهد باكل هستى متصل گردد. اين تعبير انشتين، داستان همام را بياد مى‏آورد كه از اميرالمؤمنين(ع) صفات مؤمن را باز مى‏پرسد. حضرت در جواب او به پاسخى كوتاه اما جامع قناعت مى‏كند و مى‏فرمايند:

يا همام اتق الله و احسن ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون. (نهج البلاغه خطبه 183)

اى همام تو خود را خدا بترس و نيكوكار باش كه خدا با پرهيزكاران و نيكوكاران است. اما همام با اين جواب راضى نمى‏شود و توضيح بيشترى مى‏خواهد; از نحوه زيستن و طرز عبادت و گذران روزها و شبها و نحوه معاشرتهايشان و ... سؤال مى‏كند. آنگاه حضرت على(ع) به توصيف صفات مؤمن مى‏پردازد و حدود 130 خط از خطوط چهره متقين را ترسيم مى‏كنند و از جمله مى‏فرمايند:

لولا الاجال التى كتب الله لهم لم تستقر ارواحهم فى ابدانهم طرفة عين.

اگر اجل الهى نبود براى يك چشم برهم زدن روح اينان در بدنشان قرار نمى‏گرفت. اين همان حالتى است كه اينشتنى به آن اشاره مى‏كند و مى‏گويد انسان مذهبى وجود خود را يك نوع زندان محصور مى‏پندارد چنانكه مى‏خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره به عنوان يك واحد دريابد. در كلمات حضرت امير(ع) اين حقيقت پررنگتر و شديدتر و جامعتر بيان شده است، از ديد حضرت، مؤمن گوئى تمام هستى را در بدن مادى خود جمع كرده و از همين روست كه ناگهان قالب را رها مى‏كند و روحش را آزاد مى‏سازد. در داستان همام اين نكته را هم نوشته اند كه وقتى سخن حضرت به پايان رسيد، فريادى از همام برآمد و قالب تهى كرد.

در زمينه حس معنوى انسانها، اقبال نيز سخن جالبى دارد، او مى‏گويد: در اين گفته هيچ سر و معمايى وجود ندارد كه نيايش به عنوان وسيله اشراقى نفسانى، عملى حياتى و متعارفى است كه بوسيله آن جزيره كوچك شخصيت ما وضع خود را دركل بزرگترى از حيا اكتشاف مى‏كند. جمله‏اى نيز در همين زمينه از ويليام جميز وجود دارد: انگيزش نيايش نتيجه ضرورى اين امر است كه در عين حال كه درونى‏ترين قسمت از خودهاى اختيارى و عملى هر كس، خودى از نوع اجتماعى است با وجود اين مصائب كامل خويش را تنها در جهان انديشه مى‏تواند پيدا كند. اغلب مردم، خواه بصورت پيوسته و خواه تصادفى در دل خود به آن رجوع مى‏كنند.

حقيرترين فرد بر روى زمين با اين توجه عالى، خود را واقعى و باارزش احساس مى‏كند. احتمال دارد كه مردمان از لحاظ درجه تاثير پذيرى با يكديگر اختلاف داشته باشند، برايبعضى از مردم بيش از بعضى ديگران اين توجه، اساسى‏ترين قسمت‏خودآگاهى را تشكيل مى‏دهد. آنانكه بيشتر چنين هستند محتملا دينى‏ترين مردمانند. ولى من اطمينان دارم كه حتى آن كسانى كه مى‏گويند بكلى فاقد آنند خود را فريب مى‏دهند و حقيقتا تا حدى دين دارند.

3- ائمه(ع) قرآن را با چنان شورى مى‏خواندند كه رهگذرانى كه صداى آنها را مى‏شنيدند بى‏اختيار مى‏ايستادند و منقلب مى‏شدند و مى‏گريستند.

4- امام زين‏العابدين(ع) در دعايى كه براى ختم قرآن تعليم داده‏اند اين نكته ار متذكر شده‏اند:... و اجعل القرآن لنا فى ظلم الليالى مؤنساخدايا قرآن را در تاريكيهاى شب مونس ما قرار بده. بما آن فهم و عشق را عطا كن تا با اين كتاب در دل شب انس و الفت داشته باشيم.

5- سوره فرقان آيه 52.

6- در زمان ما نيز يكبار ديگر اين وعده راستين خدا متحقق شد و مردى از تبار پيامبر همچون جد گراميش تنها به قرآن و ايمام متكى بود، مهلكترين شكست‏ها را بر سپاهيان كفر و لشكريان باطل وارد آورد.

7- اميرالمؤمنين(ع) در نهج البلاغه در خطبه‏اى كه بنام متقين معروفست (خطبه 193) صفات متقين را بر مى‏شمرد و بعد از آنكه توضيح مى‏دهد كه در رفتار چنين‏اند و در گفتار چنان و ... از جمله حالات آنها را در شب شرح مى‏دهد و بقول سعدى شب مردان خدا را توصيف مى‏كند و مى‏فرمايد:

اما الليل فقصافون اقدامهم

هنگام شب پاهايشان براى عبادت جفت مى‏شود.

تالين لاجزاء القرآن

آنگاه قسمتهاى مختلف قرآن را تلاوت مى‏كنند.

يرتلونها ترتيلا

قرآن خواندنى از سر تامل و انديشه نه مانند قرآن خواندنهاى بعضى از ما، تند و بدون فهم معانى.

يحزنون به انفسهم

كلمات و آيات را با آهنگ و حزن مخصوص معنوى كه از قلبشان پيدا مى‏شود مى‏خوانند. پس هرگاه به آيه‏اى برسند كه رحمت الهى از آن فهميده مى‏شود، با شوق به آن نظر مى‏كنند و وقتى به آيات بيانگر خشم الهى ميرسند، غرق دنياى انديشه مى‏شوند، گويى كه صداى دوزخيان را مى‏شنوند.

8- لتجدن اشدا لناس عداوة للذين آمنوا اليهود و الذين اشركوا و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا، الذين قالوا انا نصارى...(سوره مائده آيه 82)

هر آينه دشمن‏ترين مردم را نسبت به مسلمانان، يهود و مشركان خواهى يافت و با محبت‏ترين مردم نسبت به مسلمانان آنان هستند كه گويند ما نصرانى هستيم.

9- مثل آيه 58 از سوره مريم و آيات اول سوره صف و ...

 

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
عظمت قرآن از کلام آيت الله جوادى آملى

عظمت قرآن

مجله پاسدار اسلام شماره 212

آيت الله جوادى آملى

«لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من‏خشية الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون.» «اگراين قرآن را بر كوهى فرو مى‏فرستاديم، يقينا آن [كوه] را ازبيم خدا فروتن [و] از هم پاشيده مى‏ديدى. و اين مثل‏ها را براى‏مردم مى‏زنيم باشد كه آنان بينديشند.»

اين كريمه كه در باره‏قرآن‏شناسى است در حقيقت ناظر به عظمت و اهميت قرآن است. سراين عظمت هم آن است كه هر كلامى به اندازه متكلمش عظيم و بزرگ‏است، لذا دليل حكمى كه در اين آيه آمده است هم اجمالا در اين‏آيه ياد شده است هم به تفصيل در سه آيه بعد.

مفهوم متلاشى شدن كوه‏ها

مضمون آيه اين است كه اگر اين قرآن بر كوه نازل شود كوه رامتلاشى مى‏بينيد. كلمه «متلاشى‏» از شيئى مشتق نشده يعنى لا شى‏ءمى‏شود وگرنه باب تفاعلى نيست كه يك ثلاثى مجرد داشته باشد.«تلاشى، يتلاشى‏» اين چنين نيست اين اصلش «لا يشى‏ء» است. از اين‏كلمه «لا شى‏ء» باب تفاعل ساخته شده متلاشى مى‏شود يعنى لا شى‏ءمى‏شود. «لرايته خاشعا متصدعا» يعنى متلاشى مى‏شود چرا متلاشى‏مى‏شود؟ نفرمود:«من خشيتنا» فرمود: «من خشية الله‏» اين‏التفات از يبت‏به خطاب براى تامين دليل اين حكم است پس اصل‏حكم اين است كه «لو انزلنا هذا القرآن على جبال لرايته خاشعامتصدعا» چرا «من خشيتنا» نفرمود، بلكه فرمود: «من‏خشية الله‏»، چون «الله‏» متكلم است هيچ موجودى نمى‏تواند تجلى‏الهى و كلام الهى را تحمل كند و همين معنا را در سه آيه بعد كه‏در ميان اسماى حسناى حق است‏بازگو مى‏كند: «هو الله الذي لا اله الا هو» «هو الله الذي لا اله الا هو الملك‏القدوس‏» «هو الله الخالق البارى‏ء» كه اين سه آيه پشت‏سر هم‏در بيان توصيف و شرح اسماى حسناى آن متكلم است و اگر متكلم‏عظيم بود قهرا كلام او هم عظيم است و كلام او آن چنان عظيم است‏كه كوه توان تحمل آن را ندارد. در اين جا سخن از «خشيت‏» است‏نه خوف، بين خشيت و خوف، تفاوت وجود دارد; خشيت آن ترسى است‏كه با تاثر قلبى همراه باشد ولى خوف اين چنين نيست، لذاموحدان عالم فقط از خدا مى‏ترسند از غير خدا خشيتى ندارند،موحدان هم مانند ديگران از هر چيز گزنده و آسيب‏رسانى خائف‏اند:از مار، عقرب گزندگان و درندگان و يا بى‏احتياطى ماشين‏هامى‏ترسند اما از هيچ چيز خشيت ندارند. خوف آن ترتيب اثر عملى‏است، ولى خشيت آن چيزى است كه انسان آن را مبدا اثر بداند واز او بهراسد. در اين جا هم سخن از خشيت الهى است، خشيت‏باشعور همراه است و نشانه آن است كه كوه‏ها هم شعور دارند. براى‏اثبات شعور كوه‏ها و مانند آن چند دليل مى‏توان اقامه كرد: دليل‏اول همان شعور عمومى است كه خدا براى هر موجودى ثابت مى‏كند كه‏«له اسلم من في السموات‏»، «لله يسجد ما في السموات‏»،«يسبح لله ما في السموات‏»، «فقال لها و للارض ائتيا طوعا وكرها» كه اين چند دسته از آيات قرآن كريم به خوبى دلالت مى‏كندبر سرايت‏شعور عمومى. درباره كوه‏ها همان آياتى كه در سوره مباركه «ص‏» و مانند آن‏آمده است كه خدا به كوه‏ها دستور مى‏دهند كه با داود هم نواباشند نشانه آن است كه آنها هم دركى و تسبيحى دارند.آيه شانزده به بعد سوره «ص‏» اين است كه: «انا سخرنا الجبال‏معه يسبحن بالعشي و الاشراق‏» و هم چنين در بحث‏هاى ديگرمى‏فرمايد: «يا جبال اوبي معه‏» اين كه فرمود ما كوه‏ها رامسخر داود كرده‏ايم كه صبح و شام همراه او تسبيح مى‏كنند مثل يك‏نماز جماعتى كه مامومين به امامشان اقتدا مى‏كنند سلسله جبال‏به داود سلام الله عليه اقتدا مى‏كردند. و هم چنين «ياجبال اوبي معه‏» اين اوب يعنى رجوع تاويب يعنى آن شدت رجوع وكثرت رجوع است، اگر كسى چندين بار به خداى سبحان رجوع كندمى‏شود «اواب‏»; يعنى كسى كه پر رجوع باشد. «آب‏» يعنى «رجع،مآب‏» يعنى مرجع آن كسى كه اهل رجوع مكرر است‏به او مى‏گوينداواب: «يا جبال اوبي معه‏» پس نشانه اين است كه كوه‏ها اين‏شعور را دارند.

انسان با عظمت‏تر است‏يا موجودات ديگر؟

قرآن يك تعبيرى در باره عظمت انسان‏ها نسبت‏به موجودات ديگرنظير آسمان‏ها و زمين و سلسله جبال دارد و نيز تعبير ديگرى كه‏مقابل اين تعبير است، گاهى به عده‏اى خطاب مى‏كند كه شما بزرگ‏تريد يا آسمان؟ خوب آسمان از شما بزرگ‏تر است: «ا انتم اشدخلقا ام السماء بناها» اين دو دسته آيات در قرآن كريم مقابل‏هم هستند. به عبارت ديگر، يك سلسله آياتى است كه مى‏گويد ازانسان كارى برمى آيد كه از آسمان‏ها ساخته نيست چه رسد به زمين‏و سلسله جبال:«انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان‏يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا» وآياتى مشابه اين. پس اين دسته از آيات دلالت مى‏كند براين كه ازانسان كارى ساخته است كه از آسمان‏ها و زمين و سلسله جبال‏ساخته نيست و هم انسان بزرگ‏تر از آسمان‏ها و زمين است. دسته‏ديگر آياتى است كه مى‏فرمايد آسمان‏ها و زمين و كوه‏ها از شمابزرگ ترند. اين دو دسته آيات جمعشان چگونه است. در نصايح‏لقمان به فرزندش آمده است كه: «انك لن تخرق الارض و لن تبلغ‏الجبال طولا» هر چه گردن‏فرازى بكنى بالاخره قدرت ندارى كه‏زمين را بشكافى و به رفعت كوه‏ها برسى. در سوره مباركه مؤمن(غافر) اين چنين آمده است كه:«لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس‏لا يعلمون‏» آفرينش آسمان‏ها و زمين از آفرينش مردم بزرگ‏تر است،ولى اكثر مردم نمى‏دانند. خوب اگر آسمان‏ها و زمين بزرگ‏تر ازمردم‏اند و انسان‏ها كوچك‏تر از آسمان‏ها و زمين‏اند، چرا ازآسمان‏ها حمل بار امانت‏برنيامده است؟ هم چنين در سوره مباركه‏نازعات آيه 27 مى‏فرمايد: «ا انتم اشد خلقا ام السماء بنيها رفع‏سمكها فسويها و اغطش ليلها و اخرج ضحيها» پس اين دسته از آيات‏مى‏فرمايد: آسمان‏ها و زمين از انسان‏ها بزرگ ترند. دسته ديگر ازآيات مى‏فرمايد: از انسان كارى ساخته است كه از آسمان‏ها و زمين‏ساخته نيست. راه جمعش اين است انسان اگر منهاى آن روح و دين وعقل حساب بشود; يعنى همين بدن مادى باشد; هم چنان كه كافر ومنافق خود را همين بدن مادى مى‏پندارد، و مى‏گويد: «ان هي الاحياتنا الدنيا نموت و نحيى‏» و مى‏گويد:«و ما يهلكنا الا الدهر» با همين بينش محدود مادى در برابروحى مى‏ايستد. پس اين انسان منهاى عقل است، انسان منهاى عقل‏مى‏شود جرم مادى، قهرا زمين و كوه و آسمان از او بزرگ‏تر است،لذا لقمان در نصيحت‏خويش مى‏فرمايد: «انك لن تخرق الارض و لن‏تبلغ الجبال طولا» اين طور كه متبخترانه و مختالانه حركت مى‏كنى‏نمى‏توانى زمين را بشكافى و به گردن فرازى كوه‏ها نمى‏رسى، خداهم مى‏فرمايد: «لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس‏» خدامى‏فرمايد: «ا انتم اشد خلقا ام السماء بنيها» و اين انسان است‏كه بار امانت‏حمل نمى‏كند، اين همان است كه «مثل الذين حملواالقرآن ثم لم يحملوها» «مثل الذين حملوا الانجيل ثم لم‏يحملوها» همان است كه «مثل الذين حملوا التوراة ثم لم‏يحملوها» اگر كسى زير بار وحى نرود «مثل او كمثل الحماريحمل اسفارا» حمار و خلقت او هرگز از سلسله جبال و زمين‏بالاتر نيست، اين كه وحى بر او نازل شد و «فنبذوه وراءظهورهم‏» اين انسان منهاى عقل، هرگز از آسمان‏ها بالاتر نيست.اما آن انسانى كه وحى را مى‏پذيرد و مى‏فهمد و عمل مى‏كند اين‏يقينا از آسمان‏ها بالاتر است، چون اين آسمان‏ها جرم است و روزى‏بساط آن‏ها برچيده مى‏شود: «و الارض قبضته يوم القيامة و السموات‏مطويات بيمينه‏» و بدن انسان مى‏پوسد و دوباره خدا زنده مى‏كنداما روح كه هرگز نمى‏ميرد، روح كه هرگز از بين نمى‏رود، آسمان‏هابساطشان برچيده مى‏شود و سلسله جبال بساطشان جمع مى‏شود.

عظمت قرآن در طرح موضوعات

اين كه در باره قرآن فرمود: قرآن چيزى است كه اگر بر كوه نازل‏شود كوه نمى‏تواند تحمل كند، واقعش همين است، انسان وقتى نزديك‏بعضى از آيات مى‏رود از ترس برمى‏گردد كه اين آيه يعنى چه؟ هرچه هم تلاش و كوشش بكند به خودش اجازه ورود نمى‏دهد، يك نمونه‏آن را در اين جا مى‏آوريم: در قرآن در باره كوه‏ها آمده است كه:اى پيامبر، از تو سؤال مى‏كنند كه وضع كوه‏ها چه خواهد شد:«يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربي نسفا فيذرها قاعا صفصفالا ترى فيها عوجا و لا امتا» اين آيه را مى‏توان فهميد. يعنى‏سؤال مى‏كنند در هنگام قيامت كوه‏ها وضعش چگونه خواهد شد؟ شمادرجواب بگو: «خداوند اين كوه‏ها را درهم مى‏كوبد و همه اين‏دره‏هاى ناصاف با ريزش كوه‏ها صاف مى‏شود و هيچ اعوجاج و امت وكجى در صحنه قيامت نيست.» در دنيا يك انسان ممكن است در اثرخلاف كارى خود را به گونه‏اى پنهان كند و از شهرى به شهرى ديگريا از مجمعى به مجمعى ديگر برود، اما در صحنه قيامت هيچ جايى‏براى استتار نيست نه تپه‏اى نه كوهى نه دامنه‏اى نه تلى و نه‏ديوارى است:«لا ترى فيها عوجا و لا امتا». قاع و صفصف اين آيه را انسان‏مى‏تواند بفهمد. يا اين آيه كه: «يوم تكون الجبال كالعهن‏المنفوش‏» اين كوه‏ها كه سنگين است ما سنگينى اين‏ها را كم‏مى‏كنيم مثل پنبه‏هاى ندافى شده مثل عهن و پنبه ندافى شده سبك‏مى‏شوند. يا اين آيه كه: روزى فرا مى‏رسد كه جبال «كانت الجبال‏كثيبا مهيلا» اين كوه‏ها كه خيلى سفت و سخت است مثل يك تلى ازشن مى‏شود كه شما يك گوشه‏اش را اگر با انگشت‏برداريد بقيه‏مى‏ريزد، اين را مى‏گويند «كثيب مهيل‏» اين قبيل آيات را هم‏مى‏توان فهميد اما مى‏رسيم به اين قسمت: «و سيرت الجبال فكانت‏سرابا» كوه‏ها مى‏روند و مى‏روند و سراب مى‏شوند. اگر كسى نخواهدتوجيه كند، كوه‏ها سراب مى‏شود يعنى چه؟سراب يعنى هيچ، انسان از دور خيال مى‏كرد كوه است وقتى نزديك‏رفت مى‏بيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا اين آيه‏را بفهمد. بعد ازاين كه چندين وجه توجيه كرد بهترين وجه اين‏است كه اعتراف كند كه من نمى‏فهمم. گاهى انسان در برابر بعضى‏از آيات قرار مى‏گيرد و از ترس برمى‏گردد كه اين يعنى چه، چقدرما توجيه كنيم سراب يعنى هيچ. نه اين كه خرد يا ريز و يا سبك‏مى‏شود بلكه «و سيرت الجبال فكانت‏سرابا» حالا ما «كانت‏» رابه «صارت‏» توجيه كرديم و حال اين كه «كانت‏» معناى كانت‏است نه معناى «صارت‏» حالا گيرم توجيه كرديم كه آن جا سراب‏مى‏شود، سراب يعنى هيچ، كوه چطور هيچ مى‏شود؟ اين فقط‏«در مورد» كوه است در مورد زمين و آسمان‏ها نيز اين چنين است. اين از آن آياتى است كه انسان واقعا حريم مى‏گيرد.

ظاهر و باطن قرآن

قرآن يك ظاهرى دارد و يك باطنى، در بيانات حضرت امير سلام الله‏عليه آمده است كه: قرآن ظاهرش بسيار زيبا و جلوه گر و باطنش‏عميق است. در خطبه هيجدهم نهج البلاغه آمده است كه: «و لو كان‏من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و ان القرآن ظاهره‏انيق و باطنه عميق لا تفنى عجائبه و لا تنقضى غرائبه و لا تكشف‏الظلمات الا به‏» خوب به اين كتابى كه ظاهرش زيباست و باطنش‏خيلى عميق است و ما را هم دستور داده‏اند كه هم در ظاهر و هم‏در باطن قرآن تدبر كنيم و هرچه هم انسان استخراج كند تمام‏نمى‏شود نه در طول زمان نه در عمق فكر متفكران، قهرا اين عميقى‏كه وصف باطن قرآن است و ما را هم به تعمق در اين قرآن واداركرده‏اند غير از آن تعمقى است كه از دعائم و ريشه‏هاى كفر به‏شمار آمده است. در نهج البلاغه در كلمات قصار كلمه 31 آن جاكه: «و سئل عليه السلام عن الايمان‏» حضرت فرمود: ايمان چهارركن و پايه دارد، آن گاه در باره كفر هم فرمود:«و الكفر على اربع دعائم على التعمق و التنازع و الزيغ‏و الشقاق‏» معلوم مى‏شود آن تعمق در جهل و افراط و خودپسندى وامثال ذلك است كه تعمق مذموم است و اين تعمق در باطن قرآن‏است كه «باطنه عميق‏» و تعمق ممدوح.

قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنش عميق است، چگونه و با چه روش‏هايى‏مردم را هدايت مى‏كند؟ قرآن مدعى است كه نه تنها براى هدايت‏مردم آمده است كه «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدى‏للناس‏» بلكه بهترين روش هدايت را قرآن به عهده دارد، هيچ‏كتابى نيست كه همانند قرآن مردم را هدايت كند در آيه نهم سوره‏اسراء آمده است كه: «ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم‏» پس‏هيچ كتابى همانند قرآن هادى مردم نيست.اين روش هدايتى را خود قرآن با روش‏هاى گوناگونى معرفى كرده‏است:

راه استدلال: قرآن بارها به ما فرموده تعقل و تفكركنيد، اين كار، تشويق به استدلال است، حتى خود قرآن هم از راه‏استدلال با ما سخن گفته است; مثلا مى‏فرمايد: «لو كان فيهماآلهة الا الله لفسدتا» «ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم‏الخالقون‏».احتجاجات انبيا عليهم السلام را بازگو كرد كه فلان پيامبربراى اثبات توحيد حق با فلان طاغى اين چنين برهان اقامه كرد.نقل براهين عقلى از انبياء سلف عليهم السلام در قرآن كم‏نيست. اين‏ها خطوط كلى سه‏گانه است كه هر كدام ده‏ها نمونه دارديكى اين كه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده است كه اين‏ها ده‏هاآيه دارد يكى اين كه براى ما و با ما با استدلال سخن گفت فرموداگر خدايى نيست‏بگو ببينم شما را كه آفريد؟يا بايد بگوييد موجود خود به خود خلق مى‏شود، يا بايد بگوييدخودمان، خودمان را آفريديم «ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم‏الخالقون‏» شما هر تلاش و كوششى بكنيد اين دو آيه مباركه بدون‏مسئله دور و تسلسل قابل حل نخواهد بود، اگر بگويى «خلقوا من‏غير شى‏ء» يعنى فعل فاعل نمى‏خواهد مى‏شود تصادف، اگر بگويى كه‏نه، فعل، فاعل مى‏خواهد ولى فاعل فعل خود ماييم كه مى‏شود دور،اگر عين شما باشد، اگر مثل شما باشد كه مى‏شود تسلسل، اين همان‏برهان عميق فلسفى «دور و تسلسل‏» است، منتها همان طورى كه‏اين «ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا» را وقتى به دست‏يك اصولى‏ماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مى‏كند، اين جمله‏مباركه «ام خلقوا من غير شي‏ء ام هم الخالقون‏» را وقتى به‏حكيم داديد بحثهاى عميق عقلى را از آن استنباط مى‏كند اين نحوه‏استدلال چه براى اثبات اصل مبدا و چه براى توحيد كه قرآن با مابه عنوان احتجاج سخن گفت فراوان است. قرآن، در بخش ديگرى ازروش استدلال نحوه استدلال انبياى سلف عليهم السلام را باطاغوتيان عصرش نقل مى‏كند كه فلان پيامبر با فلان طاغى اين چنين‏استدلال كرده است. همه اين‏ها براهين عقلى است و يكى از روش‏هاى‏هدايت ست‏براى كسانى كه قدرت تفكر دارند.

امام ششم سلام الله عليه تا ما به‏ده يا بيست واسطه رسيد، ما در باره تك تك اين وسايط و جمله‏هابايد اصل عدم غفلت، اصل عدم سهو، اصل عدم نسيان، اصل عدم‏زياده، اصل عدم نقيصه، اصل عدم قرينه، را روى هم بچينيم تا يك‏مظنه‏اى به دستمان بيايد، آن وقت در برابر انبارى از اصول يك‏ظن سطحى نصيب ما مى‏شود. اگر مسئله ما مربوط به موضوعات عملى‏بود كه همين حجت است و بايد عمل كرد، اما اگر مربوط به مسائل‏اعتقادى بود اين ظنون سودى ندارد و آن چه هم در حديث‏شريف‏ثقلين است اين است كه عترت همتاى قرآن است نه روايت، نفرمودروايت هم تاى قرآن است‏بلكه فرمود عترت همتاى قرآن است.روايات مجعول و غير مجعول داريم اما عترت تماما نور هستند «وكلامهم نور». چون روايت، جعلى دارد و قرآن مصون از جعل است،روايت همتاى قرآن نيست، پس فقط عترت همتاى قرآن است. پس تااين جا دو راه از روش‏هاى هدايت را گفتيم: راه برهان و راه‏تعبد ايمانى.

3- تهذيب نفس: اگر كسى نمى‏خواهد درس بخواند يا فرصت درس‏خواندن ندارد آيا راهى به شناخت‏حقايق دارد؟ قرآن مى‏فرمايد راه هدايت‏براى چنين افرادى از طريق راه تهذيب‏نفس و تصفيه قلب باز است. منتها تهذيب نفس را خود شارع مشخص‏كرده است. اين كه فرمود: «و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين‏»معلوم مى‏شود همان طورى كه با برهان يقين حاصل مى‏شود با عبادت‏هم يقين به دست مى‏آيد. يك وقت كسى عبادت مى‏كند براى اين كه‏مكلف به عبادت است و در جهنم نسوزد اين يك همت است، گاهى هم‏عبادت مى‏كند به شوق بهشت، لذا كتاب‏هاى دعا را ورق مى‏زند ببيندكه براى كدام عبادت ثواب بيشترى از نظر بهشت‏ياد شده است كه‏آن را بخواند. گاهى نه براى جهنم است و نه بهشت‏بلكه عبادت مى‏كند كه هر گونه‏حجاب را برطرف كند و معبود خود را ببيند و حق بر او روشن‏بشود، مثل «حارثة بن مالك‏». آيه «و اعبد ربك حتى ياتيك‏اليقين‏» هم راه تهذيب نفس است كه در آن، هم راه مشخص شده وهم نتيجه. اين «حتى‏»، در آيه شريفه، حتاى «منفعت‏» است نه‏حتاى تحديد نه يعنى عبادت بكن تا به يقين برسى كه اگر به يقين‏رسيدى معاذ الله عبادت را ترك كنى، چون اگر عبادت را ترك كردى‏همان جا سقوط مى‏كنى مثل اين كه به ما گفتند اگر خواستى دستت‏به كليد برق برسد اين پله‏هاى نردبان را طى كن تا بالا بروى وكليد برق را بزنى، اگر كسى از پله‏هاى نردبان بالا رفت‏بعد گفت‏نردبان چيست گفتن همان و سقوط همان، اگر به ما گفتند پله‏هاى‏نردبان را بالا برو تا دستت‏به سقف برسد نه يعنى وقتى دستت‏به‏سقف رسيد حالا نردبان را انكار كن و گرنه سقوط مى‏كنى. پس اين «حتى‏» حتاى حد نيست، حتاى منفعت است ; يعنى يكى ازفوايد مترتبه بر عبادت پيدايش يقين است، «فاذا اتاك اليقين‏فاقم العبادة و حسنها و اتمها و اكملها» اگر يقين پيدا كردى‏بهتر و زيباتر عبادت بكن. اين عبادت است كه راه «حارثة بن‏مالك‏» است، نبايد كسى بگويد اين راه مخصوص معصومين عليهم‏السلام است، چون «حارثه‏» يك آدم عادى بود و در محضر حضرت‏اين راه را ياد گرفت. اين كه فرموده‏اند: «قلب المؤمن عرش‏الرحمن‏» به اين شرط كه در اين قلب كينه احدى نباشد، اين قلب‏سالن رقص دنيا نباشد. چه قدر امير المؤمنين صلوات الله و سلامه عليه آبروى دنيا وافراد دل‏باخته به دنيا را مى‏برد، هيچ كسى در امت اسلامى به‏اندازه حضرت امير دنيا را بى‏آبرو نكرد. او آن قدر دنيا رارسوا و مفتضح كرد و به طور غير مستقيم دنياخواه را رسوا كردكه آبرويى براى دنيا نگذاشت. شما يك دور به طور عميق نهج‏البلاغه را مطالعه بفرماييد و در تشبيهات حضرت در باره دنيادقت كنيد، گاهى دنيا را به صورت استخوان خوك در دست فرد جذام‏گرفته معرفى مى‏كند، گاهى به صورت «عفطه عنز» و در جايى به‏صورت عطسه انف، گاهى به صورت «ورقه در دهان جراده‏».آن بزرگوار آن چنان آبروى دنيا را برد كه در امت اسلامى احدى‏اين چنين دنيا را بى‏حيثيت نكرد. اگر كسى دنيا را اين طور بى‏آبرو كرد دنيازده را نيز هم چنين. حال اين تعبير حضرت (ع) رادر باره عده‏اى ببينيد، ايشان در كلمات قصار شماره 367 اين‏چنين مى‏فرمايد: «يا ايها الناس متاع الدنيا حطام موبى‏ء»پاييز كه مى‏شود ساقه‏ها زرد شده و مى‏ريزند و خشك مى‏شوند و بايك تكان همه از بين مى‏روند، اين را «حطام‏» مى‏گويند، فرموداين حطامى است وبادار (موبى) يعنى بيمارى وبا مى‏آورد«فتجنبوا مرعاه‏» اين جا جايى است وباخيز، اولا: حطام است‏دنيا براى كسى بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقه‏هايش هم‏حطام است، دست‏بزنى مى‏ريزد و اين ساقه هم وبا مى‏آورد نچريد.«فتجنبوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكى من‏ثروتها حكم على مكثر منها بالفاقة و اعين من غنى عنها بالراحة‏من راقه زبرجها اعقبت ناظريه كمها و من استشعر الشغف بها ملات‏ضميره اشجانا» آن گاه فرمود: «لهن رقص على سويداء قلبه‏». «سويدا» حبه شى‏ء و هسته مركزى‏را مى‏گويند، سويداى دل يعنى آن حبه، آن هسته مركزى دل ، آن‏دل‏دل. خلاصه، فرمود در دل دل اين اوباش دارند رقص مى‏كنند:«لهن رقص على سويداء قلبه هم يشغله و غم يحزنه كذلك حتى يؤخذبكظمه‏» خوب اگر چنان چه اين چنين شد، آن دل توان اين را نداردكه اهل عبادت باشد و از عبادت طرفى ببندد. اگر همه اين‏ها را به‏دور انداخت مى‏گويد «حارثة بن مالك‏» كه بود كه من نيستم. اين‏تعبير، تعبير خوب و پسنديده‏اى است اين كه به ما مى‏گويندمسابقه بدهيد يعنى اين كه چرا او رفت و من نروم اين «من‏»مذموم نيست، «فاستبقوا» همين است; يعنى مسابقه بدهيد نه‏تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد «سارعوا» جلو بزنيد،اين راهى نيست كه تصادف داشته باشد چون در اين معارف و معانى‏تزاحمى نيست همه مى‏گويند بيا تو بگير بر خلاف تكالب دنياست كه‏همه مى‏گويند من مى‏خواهم بگيرم اين تزاحم است اما در معارف هريك مى‏گويد اين دنيا را تو بگير، اين حطام را تو بگير، اين‏چراگاه وباخيز مال تو او مى‏گويد مال تو من رفتم اين سبقت درنجات از رذيلت و فراهم كردن فضيلت تزاحمى ندارد، لذا فرمود:تا توانستى سابقوا و استبقوا تا توانستى سارعوا نه تنهاسابقوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشويد، سرعت‏بگيريد، وقتى‏سرعت گرفتيد امام متقين مى‏شويد، لذا بگوييد: «و اجعلناللمتقين اماما». برخى چون حل اين گونه از معارف برايشان دشوار بود گفته‏اند كه:«و اجعلنا للمتقين اماما» يعنى «و اجعل لنا من المتقين‏اماما» مى‏فرمايد چرا همت ما پست‏باشد كه يك كسى كه با تقواست‏امام ما باشد ما چرا امام المتقين نباشيم، چرا كارى نكنيم كه‏همه مردم باتقوا به ما اقتدا كنند. اين راه براى همه باز است‏اين راه، راه تواضع است، اگر كسى متواضع‏تر و خاكسارتر شد اين‏گونه حرف مى‏زند، اگر «هو الله هو» شد اين چنين حرف مى‏زند ومى‏گويد: «و اجعلنا للمتقين اماما» خدايا توفيقمان بده كه من‏طورى باشم كه همه مردم باتقوا به من اقتدا بكنند يعنى علم وعمل و سيره علمى من براى مردم باتقوا الگو باشد. حالا بياييم‏در قرآن معاذ الله تحميل كنيم بگوييم، نه، قرائت آن اين چنين‏نيست، بلكه اين گونه است كه: «و اجعل لنا من المتقين اماما».

جمع ميان سه راه هدايتى

جمع هر سه راه عقل، تهذيب نفس وتعبد ايمانى ممكن و شدنى است; يعنى هم انسان با برهانى كه خود قرآن اقامه كرده است هم باظواهر دينى و هم با تهذيب نفس مى‏تواند حركت كند. يقينى كه‏خداى سبحان به ابراهيم سلام الله عليه داد با درس خواندن‏به دست نيامد، چون وضع حضرت ابراهيم مشخص بود:دوران كودكى را در غار گذراند كم كم آمد بيرون و فرمود: «وكذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من‏الموقنين.» ما ملكوت را نشانش داديم تا او اهل يقين بشود.خوب اين راه را هم كه به ما نشان دادند فرمود: چرا شما درملكوت سفر نمى‏كنيد؟ «ا و لم ينظروا في ملكوت السموات و الارض‏»ما را نه تنها تشويق كردند، توبيخ كردند كه چرا نگاه نمى‏كنيدچرا نمى‏رويد. پس يك راهى است رفتنى، به ما گفته‏اند كه اگرقدرى جلوتر رفتى هم اكنون كه اين جا نشستى جهنم و اهلش رامى‏بينى: «كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم‏» حالا ببينيدبر سر اين آيه چه‏ها آوردند گفتند بين اين دو جمله چيزى محذوف‏است كلا لو تعلمون علم اليقين مثلا عمل صالح مى‏كنيد بعد اگرمرديد لترون الجحيم خوب بعد اگر مرديد همه لترون الجحيمند چه‏كافر چه غير كافر، ديگر نيازى ندارد كه بفرمايد اگر اهل يقين‏باشيد جهنم را مى‏بينيد. چرا ما بگوييم آن در آيه شريفه فوق،وسطها محذوف است، لذا برخى چيزى به عنوان پسوند براى‏«لو تعلمون علم اليقين‏» در تقدير گرفتند كه با آن هم آهنگ‏نيست و يك چيزى به عنوان پيش‏وند براى «لترون الجحيم‏» ذكركرده‏اند كه با اين هم‏سان نيست. چرا ما اين چنين با قرآن‏برخورد كنيم، فرمود:«كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين‏ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم‏» فرمود شما اگر اهل علم اليقين‏باشيد جهنم را مى‏بينيد نشانش اين است كه عده‏اى هم ديدند، درنتيجه اين راه رفتنى است. پس اين كه فرمود: «ان هذا القرآن‏يهدي للتي هي اقوم‏»، سه راه را به ما نشان داد جمعش هم‏ميسر است هيچ كس در هيچ شرايطى نمى‏تواند بهانه بياورد، بعضى‏كه اهل تهذيب نفس نيستند براى آنها سخت است، چون هر شب بايدغذا بخورند و هميشه بايد بخوابند، بالاخره يك نماز صبحى هم‏مى‏خوانند ديگر حالا هرچه شد، شد اهل اين كه شب كم غذا بخورد،يك مقدارى سبك باشد سحرى داشته باشد اهل اين نيست. اين گونه‏افراد بالاخره اهل فهم كه هستند، اگر اهل فهم و تفكر عقلى‏باشند با استدلال. بعضى هستند كه نه اهل استدلال‏اند و نه اهل‏تهذيب، بلكه اهل ظواهر دينى‏اند، قرآن اين راه ظواهر دينى رابه آنان معرفى كرده است; يعنى هم با ظواهر دينى در آن جا كه‏ظواهر دينى به نصاب اعتبار رسيده است و هم با براهين عقلى واستدلال‏ها آن جا هم در صورتى طبق براهين به حد نصاب استدلال‏رسيده باشد و هم از راه تهذيب نفس در صورتى كه تهذيب به شرايطبه نصاب لازم رسيده باشد وعده خداى سبحان هم كه هست: «الذين‏جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» هم ما را تشويق كرد و هم فرمودكه اگر يك قدرى اين راه را طى كردى من نشانت مى‏دهم و هدايتت‏مى‏كنم

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
قرآن مجيد در دلالت‏خود مستقل است‏
قرآن مجيد كه از سنخ كلام است مانند ساير كلامهاى معمولى از معنى مراد خود كشف ميكند و هرگز در دلالت‏خود گنگ نيست و از خارج نيز دليلى وجود ندارد كه مراد تحت اللفظى قرآن جز آنست كه از لفظ عربيش فهميده ميشود.

اما اينكه خودش در دلالت‏خود گنگ نيست زيرا هر كس بلغت آشنائى داشته باشد از جملات آيات كريمه معنى آنها را آشكارا ميفهمد چنانكه از جملات هر كلام عربى ديگر معنى ميفهمد.

علاوه بر اين بآيات بسيارى از قرآن برميخوريم كه در آنها طائفه خاصى را مانند بنى اسرائيل و مؤمنين و كفار و گاهى عموم مردم را متعلق خطاب قرار داده مقاصد خود را بايشان القاء ميكند (1) يا با آنان باحتجاج ميپردازد يا بمقام تحدى برآمده از ايشان ميخواهد كه اگر شك و ترديد دارنددر اينكه قرآن كلام خداست مثل آن را بياورند و بديهى است كه تكلم با مردم با الفاظى كه خاصيت تفهيم را واجد نيست معنى ندارد و همچنين تكليف مردم بآوردن مثل چيزى كه معنى محصلى از آن فهميده نميشود قابل قبول نيست.

علاوه بر اين خداى متعال ميفرمايد: «افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها» (2) ترجمه:آيا قرآن را تدبر-پى گيرى آيات با تامل-نميكنند يا بدلهائى قفلهاشان زده شده) و ميفرمايد: «افلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (3) ترجمه آيه گذشت) .

دلالت آيه‏ها بر اينكه قرآن تدبر را كه خاصيت تفهم را دارد مى‏پذيرد و همچنين تدبر اختلافات آيات را كه در نظر سطحى و ابتدائى پيش ميآيد حل ميكند روشن است و بديهى است كه اگر آيات در معانى خودشان ظهورى نداشتند تامل و تدبر در آنها و همچنين حل اختلافات صورى آنها بواسطه تامل و تدبر معنى نداشت.

و اما اينكه راجع بنفى حجيت ظواهر قرآن دليلى از خارج نيست زيرا چنين دليلى وجود ندارد.

جز اينكه برخى گفته‏اند در تفهيم مرادات قرآن ببيان تنها پيغمبر اكرم (ص) يا ببيان آنحضرت و بيان اهل بيت گرامش بايد رجوع كرد.

ولى اين سخن قابل قبول نيست زيرا حجيت‏بيان پيغمبر اكرم (ص) و امامان اهل بيت (ع) را تازه از قرآن بايد استخراج كرد و بنابر اين چگونه متصور است كه حجيت دلالت قرآن ببيان ايشان متوقف باشد بلكه در اثبات اصل رسالت و مامت‏بايد بدامن قرآن كه سند نبوت است چنگ زد.

و البته آنچه گفته شد منافات ندارد با اينكه پيغمبر اكرم (ص) وائمه اهل بيت (ع) عهده‏دار بيان جزئيات قوانين و تفاصيل احكام شريعت-كه از ظواهر قرآن مجيد بدست نميآيد-بوده‏اند.

و همچنين سمت معلمى معارف كتاب را داشته‏اند چنانكه از آيات ذيل در ميآيد: «و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم‏» (4) ترجمه:و فرو فرستاديم بتو ذكر-قرآن-را براى اينكه آنچه را بمردم نازل شده براى‏شان بيان و روشن كنى) . «و ما آتاكم الرسول فخذوه و مانها كم عنه فانتهوا» (5) ترجمه:آنچه را پيغمبر براى شما آورد يعنى امر كرد بگيريد و بپذيريد و آنچه از آن نهى كرد خوددارى كنيد) «و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله‏» (6) ترجمه:ما هيچ پيغمبرى را نفرستاديم مگر براى اينكه باذن خدا اطاعتش كنند) . «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة‏» (7) ترجمه:خدا است آنكه در ميان جماعت امى از خودشان پيامبرى برانگيخت كه آيات خدا را بر ايشان تلاوت ميكند و آنان را تزكيه مينمايد، و بر ايشان كتاب و حكمت را تعليم ميدهد) .

بموجب اين آيات پيغمبر اكرم (ص) مبين جزئيات و تفاصيل شريعت و معلم الهى قرآن مجيد ميباشد و بموجب حديث متواتر ثقلين پيغمبر اكرم ائمه اهل بيت را در سمتهاى نامبرده جانشينان خود قرار داده است.و اين مطلب منافات ندارد باينكه ديگران نيز با اعمال سليقه‏اى كه از معلمين حقيقى ياد گرفته‏اند مراد قرآن مجيد را از ظواهر آياتش بفهمند.

پى‏نوشتها:

1- امثال يا ايها الذين كفروا و يا اهل الكتاب و يا بنى اسرائيل و يا ايها الناس كه بسيار است.

2- سوره محمد آيه 24

3- سوره نساء آيه 82

4- سوره نحل آيه 44

5- سوره حشر آيه 7

6- سوره نساء آيه 64

7- سوره جمعه آيه 2.

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
قرآن معجزه راهنمایی وهدایت

كتاب: قرآن در اسلام صفحه 22

نويسنده: استاد علامه طباطبايى (رض)

قرآن مجيد مشتمل است‏بر هدف كامل انسانيت و آنرا بكامل‏ترين وجهى بيان ميكند زيرا هدف انسانيت كه با واقع بينى سرشته شده جهان بينى كامل و بكار بستن اصول اخلاقى و قوانين عملى است كه مناسب و لازمه همان جهان بينى باشد و قرآن مجيد تشريح كامل اين مقصد را بعهده دارد.

خداى متعال در وصف آن ميفرمايد: «يهدى الى الحق و الى طريق مستقيم‏» (1) ترجمه:هدايت ميكند قرآن مجيد بسوى حق-در اعتقاد-و بسوى راهى راست-در عمل-) و باز در جائى ديگر پس از ذكر تورات و انجيل ميفرمايد: «و انزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه‏» (2) ترجمه:و فرو فرستاديم اينكتاب را بسوى تو بحق در حاليكه كتاب آسمانى را در برابر خود دارد تصديق مينمايد و مسلط و نگهبانست نسبت‏بآن) .

و باز در اشتمال قرآن بحقيقت‏شرايع انبياء گذشته ميفرمايد: «شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى‏» (3) ترجمه: تشريع كرد براى شما امت محمد آنچه را كه بنوح سفارش كرد و آنچه را كه بتو وحى كرديم و آنچه را كه بابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرديم) .

و بطور جامع ميفرمايد: «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى‏ء» (4) ترجمه:و تدريجا فرو فرستاديم بسوى تو اين كتاب را در حالى كه بيان‏كننده هر چيزى است) .

محصل آيات قبلى اينست كه قرآن مجيد بحقيقت مقاصد همه كتب آسمانى مشتمل است و زياده، و اينكه هر چيزى را كه بشر در پيمايش راه سعادت و خوشبختى از اعتقاد و عمل بآن نيازمند ميباشد درين كتاب بطور تام و كامل بيان شده است.

پى‏نوشتها:

1- سوره احقاف آيه 30

2- سوره مائده آيه 52

3- سوره شورى آيه 13

4- سوره نحل آيه 89

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
قرآن مجيد كتابى است جهانى

قرآن مجيد كتابى است جهانى

كتاب: قرآن در اسلام صفحه 20

نويسنده: استاد علامه طباطبايى (رض)

قرآن مجيد در مطالب خود اختصاص بامتى از امم مانند امت عرب يا طائفه‏اى از طوائف مانند مسلمانان ندارد، بلكه با طوائف خارج از اسلام سخن ميگويد چنانكه با مسلمانان ميگويد، بدليل خطابات (1) بسيارى كه بعنوان كفار و مشركين و اهل كتاب و يهود و بنى اسرائيل و نصارى دارد و با هر طائفه‏اى از اين طوائف باحتجاج پرداخته آنان را بسوى معارف حقه خود دعوت ميكند.

و همچنين قرآن مجيد با هر يك از اين طوائف باحتجاج و دعوت ميپردازد و هرگز خطاب خود را مقيد بعرب بودن آنان نميكند چنانكه در مورد مشركين-بت‏پرستان-ميفرمايد: «فان تابوا و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة فاخوانكم فى الدين‏» (2) و در مورد اهل كتاب-يهود و نصارى و مجوس نيز كه از اهل كتاب محسوبند-ميفرمايد: «قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ان لا تعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله‏» (3) ترجمه:بگو اى اهل كتاب بيائيد بسوى كلمه‏اى كه در ميان ما و شما بطور مساوى پذيرفته شود و آن اينست كه جز خداى متعال كسى را نپرستيم و انبازى براى وى قرار ندهيم و برخى از ما برخى ديگر از خدايان خود اتخاذ نكنند) چنانكه مى‏بينيم هرگز نفرموده:اگر مشركين عرب توبه كنند و نفرموده:اى اهل كتابى كه از نژاد عرب ميباشيد.

آرى در بدو طلوع اسلام كه دعوت از جزيرة العرب ببيرون تجاوز نكرده بود طبعا خطابات قرآنى بامت عرب القا ميشد ولى از سال شش هجرت كه دعوت ببيرون شبه جزيره راه يافت هيچ موجبى براى توهم اختصاص نبود.

گذشته از اين آيات آيات ديگرى دلالت‏بر عموم دعوت ميكند مانند آيه كريمه: «و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ‏» (4) ترجمه:وحى شده است‏بر من اين قرآن براى اينكه شما را انذار كرده بترسانم و هر كه را كه اين قرآن-يا انذار-بوى برسد) .

و آيه كريمه: «و ما هو الا ذكر للعالمين‏» (5) و آيه: «ان هو الا ذكر للعالمين‏» (6) ترجمه:نيست قرآن مگر يادآورى براى همه جهانيان) .

و آيه كريمه: «انها لاحدى الكبر نذيرا للبشر» (7) ترجمه:بدرستى اين آيه يكى از بزرگترين آيات ميباشد در حاليكه ترساننده بشر است) .

بحسب تاريخ نيز، اسلام عده‏اى از ارباب مذاهب مختلفه مانند بت‏پرستان و يهود و نصارى و همچنين از امتهاى گوناگونى مانند سلمان فارسى و صهيب رومى و بلال حبشى بثبوت رسيده است.

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
سوره‏هاى مكى و مدنى و فوايد شناخت آن‏ها ومعيار و ملاك تشخيص سوره‏هاى مكى و مدنى

سوره‏هاى مكى و مدنى و فوايد شناخت آن‏ها

يكى از مسايل مهم علوم قرآنى،مساله شناخت‏سوره‏هاى مكى و مدنى است.

تشخيص آن‏ها به دلايل ذيل ضرورى است:

1- شناخت تاريخ و مخصوصا تسلسل آيات و سور و تدريجى بودن نزول آن‏ها،ازطريق شناخت‏سوره‏هاى مكى از مدنى است.انسان پيوسته در اين جست و جوست‏تا هر حادثه تاريخى را بشناسد،در چه زمانى و در كجا اتفاق افتاده،عوامل و اسباب‏پديد آورنده آن چه بوده است.بدين طريق دانستن سوره‏ها و آيه‏هاى مكى وتشخيص آن‏ها از آيه‏ها و سوره‏هاى مدنى از اهميت‏به سزايى در فهم تاريخ تشريعات اسلامى برخوردار است.

2- فهم محتواى آيه در استدلال‏هاى فقهى و استنباط احكام نقش اساسى دارد.

چه بسا آيه‏اى به ظاهر مشتمل بر حكم شرعى است،ولى چون در مكه نازل شده وهنگام نزول،هنوز آن حكم تشريع نشده بود،بايد يا راه تاويل را پيش گرفت‏يابه گونه ديگر تفسير كرد.مثلا مساله تكليف كافران به فروع احكام شرعى مورد بحث‏فقهاست و بيش‏تر فقها،آنان را در حال كفر،مكلف به فروع نمى‏دانند.و در اين‏زمينه دلايل و روايات فراوانى در اختيار دارند،ولى گروه مخالف(كسانى كه كافران‏را در حال كفر مكلف به فروع مى‏دانند)به آيه هفت‏سوره فصلت تمسك جسته‏اند.

آن جا كه مشركان را به دليل انجام ندادن فريضه زكات مورد نكوهش قرار داده است.

غافل از اين كه سوره فصلت مكى و فريضه زكات در مدينه تشريع شده است.يعنى‏هنگام نزول آيه ياد شده،زكات حتى بر مسلمانان هم واجب نبوده است،پس‏چگونه مشركان را مورد عتاب قرار مى‏دهد؟اين آيه دو تاويل دارد:

اول،مقصود از زكات در اين جا تنها پرداخت صدقات بوده است كه مشركان ازآن محرومند،زيرا شرط صحت صدقه قصد قربت است كه كافران از انجام آن‏عاجزند.

دوم،مقصود محروميت از اداى زكات است و آن بدان جهت است كه كفر مانع‏آنان شده است و اگر ايمان داشتند،از اين فيض محروم نبودند (1) .

3- در استدلالات كلامى،آيات مورد استناد-مخصوصا آياتى كه درباره فضايل‏اهل بيت نازل شده-بيش‏تر مدنى است،چون اين مباحث در مدينه مطرح‏بوده است.برخى آن سوره‏ها يا آيات را مكى دانسته‏اند كه در آن صورت نمى‏تواندمدرك استدلال قرار گيرد.بنابر اين شناخت دقيق مكى و مدنى بودن سوره‏ها و آيات‏يكى از ضروريات علم كلامى در مبحث امامت است.مثلا برخى تمام سوره دهر رامكى دانسته‏اند و گروهى مدنى و بعضى جز آيه فاصبر لحكم ربك و لا تطع منهم آثمااو كفورا (2) همه را مدنى دانسته‏اند.ديگران هم از ابتداى سوره تا آيه 22 را مدنى وبقيه را مكى دانسته‏اند.اختلاف درباره اين سوره بسيار است،ولى ما آن را تمامامدنى مى‏دانيم.

درباره شان نزول آيه‏هاى: «يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا،و يطعمون‏الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا،انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لاشكورا،انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا.فوقاهم الله شر ذلك اليوم و لقاهم نضرة وسرورا،و جزاهم بما صبروا جنة و حريرا... (3) .گفته‏اند كه حسنين بيمار شده بودند.پيامبرگرامى و گروهى از بزرگان عرب به عيادت آنان آمدند و به مولى امير مؤمنان‏پيش نهاد كردند:چنان چه براى شفاى فرزندانت نذر كنى خداوند شفاى عاجل‏مرحمت‏خواهد فرمود.حضرت اين پيش نهاد را پذيرفت و سه روز روزه نذر كرد.

آن گاه كه حسنين شفا يافتند در صدد اداى نذر بر آمد.قرص‏هاى نانى براى افطارتهيه كرد،روز اول هنگام افطار مسكينى در خانه را زد و تقاضاى كمك كرد.حضرت‏نان‏هاى تهيه شده را به او داد.روز دوم نيز يتيمى آمد و نان تهيه شده را دريافت كرد.

روز سوم اسيرى آمد و نان‏ها به او داده شد.

حضرت در اين سه روز خود با اندك نان خشك و كمى آب افطار كرد.طبرسى‏در اين زمينه روايات بسيارى از طرق اهل سنت و اهل بيت عصمت عليهم السلام گرد آورده وتقريبا آن‏ها را مورد اتفاق اهل تفسير دانسته است.آن‏گاه براى اثبات مدنى بودن‏تمام سوره،روايات ترتيب نزول را-كه سوره دهر جزء سوره‏هاى مدنى به شمار رفته-با سندهاى معتبر آورده است (4) .ولى كسانى مانند عبد الله بن زبير كه مايل نبودند اين‏فضيلت‏به اهل بيت عليهم السلام اختصاص يابد اصرار داشتند كه اين سوره را كاملا مكى‏معرفى كنند (5) .غافل از آن كه در مكه اسيرى وجود نداشت.مجاهد و قتاده از تابعين‏تصريح كرده‏اند كه سوره دهر تماما مدنى است،ولى ديگران تفصيل قايل شده‏اند (6) .

سيد قطب،از نويسندگان معاصر به قرينه سياق،سوره را مكى دانسته است (7) .

4- بسيارى از مسايل قرآنى،تنها از طريق مكى و مدنى بودن سوره يا آيه‏ها،حل‏و فصل مى‏شود.مثلا در مساله نسخ قرآن به قرآن برخى راه افراط پيموده‏اند و بيش‏از دويست و بيست آيه را منسوخ معرفى كرده‏اند.در صورتى كه چنين عدد بزرگى‏نمى‏تواند صحت داشته باشد و با واقعيت‏سازگار نيست و گروهى راه تفريط درپيش گرفته‏اند اصلا قرآن را غير قابل نسخ مى‏دانند-به ويژه نسخ قرآن به قرآن،زيراشرط تحقق نسخ،تنافى ميان دو آيه است كه اين گونه تنافى با نفى اختلاف در آيه و لو كان من عند غير الله منافات دارد (9) .و دسته‏اى حد وسطرا برگزيده و اصل نسخ را پذيرفته‏اند و در كميت آيات نسخ شده اعتدال را رعايت‏كرده‏اند.از جمله آياتى كه افراطيون آن را منسوخ مى‏دانند،آيه فما استمتعتم به منهن‏فآتوهن اجورهن...» (10) است كه درباره ازدواج موقت نازل شده است،كه ناسخ آن راطبق گفته امام شافعى محمد بن ادريس-آيه «و الذين هم لفروجهم حافظون، الا على‏ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فانهم غير ملومين،فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون‏» (11) دانسته‏اند.

نظر مذكور را به دو دليل نمى‏توان پذيرفت:اولا،زنى كه با عقد متعه گرفته‏مى‏شود زوجه است،گر چه احكام او با زوجه دايمى كمى تفاوت دارد.ثانيا،آيه‏اى‏را كه ناسخ فرض كرده‏اند در سوره مؤمنون است كه تماما مكى است و كسى اين آيه‏را استثناء نكرده است.در صورتى كه معمولا بايد ناسخ پس از منسوخ باشد.مطلب‏فوق را استاد زرقانى نيز ياد آور شده است (12) .

پى‏نوشتها:

1- ر.ك:تفسير طبرسى،ج 9،ص 5.الميزان،ج 17،ص 384.

2- انسان 76:24.

3- انسان 76:12-7.

4- ر.ك:تفسير طبرسى،ج 10،ص 406-404.حاكم حسكانى،شواهد التنزيل،ص 315-229.

5- الدر المنثور،ج 6،ص 297.

6- ر.ك:التمهيد،ج 1،ص 155-154.

7- في ظلال القرآن،ج 29،ص 215.

8- نساء 4:82.

9- ابو القاسم خويى(آيت الله)،البيان في تفسير القرآن،ص 206.

10- نساء 4:24.

11- مؤمنون 23:7-5.

12- محمد عبد العظيم زرقانى،مناهل العرفان،ج 1،ص 195.

معيار و ملاك تشخيص سوره‏هاى مكى و مدنى

طبق آمارى كه از روايات ترتيب نزول به دست مى‏آيد،86 سوره مكى و 28سوره مدنى است كه در اين گروه بندى سه معيار وجود دارد:

1- معيار زمان:بيش‏تر مفسرين معتقدند كه معيار مكى يا مدنى بودن هجرت‏پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه است. هر سوره‏اى كه پيش از هجرت نازل شده مكى‏و هر سوره‏اى كه پس از هجرت نازل شده است مدنى به شمار مى‏رود،خواه درمدينه نازل شده باشد خواه در سفرها.و حتى در مكه در سفر حج‏يا عمره يا پس ازفتح،چون پس از هجرت بوده است،مدنى محسوب مى‏شود.ملاك هجرت نيزداخل شدن به مدينه است.بنابر اين آياتى كه پس از هجرت از مكه و پيش از ورودبه مدينه،در راه بر پيامبر نازل شده است،مكى محسوب مى‏شود.مثلا آيه ان الذي‏فرض عليك القرآن لرادك الى معاد... (1) بر اساس اين تعريف و ملاك كه پس از خروج ازمكه در راه بر پيامبر نازل شده،مكى است.

2- معيار مكان:هر چه در شهر مكه و پيرامون آن نازل شده مكى است.و هر چه‏در مدينه و پيرامون آن نازل گرديده مدنى است، خواه پيش از هجرت يا پس از آن‏نازل شده باشد.پس آن چه در غير اين دو منطقه نازل شده باشد نه مكى است و نه‏مدنى.در اين زمينه جلال الدين سيوطى روايتى آورده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:

«انزل في ثلاثة امكنة:مكة و المدينة و الشام‏»كه طبق گفته ابن كثير،مقصود از شام‏تبوك است (2) .

3- معيار خطاب:هر سوره‏اى كه در آن،خطاب به مشركان مى‏باشد مكى و هرسوره‏اى كه در آن خطاب به مؤمنان مى‏باشد،مدنى است.در اين زمينه ازعبد الله بن مسعود حديثى آورده‏اند كه گفته است:«هر سوره كه يا ايها الناس در آن‏به كار رفته باشد،مكى است و هر سوره كه يا ايها الذين آمنوا در آن به كار رفته باشدمدنى است‏» (3) ،زيرا در مدينه غلبه با مؤمنان بوده و در مكه با مشركان. البته درسوره‏هاى مدنى مانند سوره بقره، يا ايها الناس به كار رفته كه كليت اين معيار راخدشه‏دار مى‏كند.

براى تشخيص سوره‏هاى مكى و مدنى،ملاك‏هايى را مشخص كرده‏اند كه هريك به تنهايى نمى‏تواند ملاك جامع و مانع باشد.بلكه اين ملاك‏ها روى هم رفته تاحدودى تعيين كننده است.به طور كلى ملاك‏ها و علايم براى تشخيص،عبارت‏است از:1)نص و خبر،2) علايم صورى و ظاهرى،3)علايم محتوايى و معنوى.

علامه برهان الدين ابراهيم بن عمر بن ابراهيم جعبرى(متوفاى 732)مى‏گويد:«براى‏شناخت مكى و مدنى دو راه وجود دارد: سماعى،كه از راه نقل و روايت‏به دست‏مى‏آيد.قياسى،كه از روى ضابطه تشخيص داده مى‏شود».آن گونه كه علقمة بن قيس(متوفاى 62)از عبد الله بن مسعود روايت كرده است:«هر سوره‏اى كه در آن يا ايهاالناس آمده باشد يا لفظ‏«كلا»استعمال شده باشد يا در ابتداى آن حروف مقطع‏باشد-جز زهراوين(بقره و آل عمران)و نيز سوره رعد كه بنا بر قولى مدنى است-يادر آن قصه آدم و ابليس آمده باشد-جز سوره‏هاى طولانى-يا سوره‏اى كه در آن‏سر گذشت انبياى سلف و امت‏هاى گذشته آمده باشد مكى است،و هر سوره‏اى كه‏در آن از فريضه و تكاليف و حدود شرعى سخن گفته شده باشد،مدنى است‏» (4) .

برخى خصوصيات ديگرى براى شناخت‏سوره‏هاى مكى و مدنى ذكر كرده‏اندكه عبارت است از:

1- كوتاهى آيات درون يك سوره و نيز كوتاهى سوره،نوعا مكى بودن آن رامى‏رساند.و بلندى آيه‏هاى يك سوره علاوه بر بلندى سوره نوعا مدنى بودن آن راثابت مى‏كند.

2- لحن تند و شديد سوره بيش‏تر با اهل مكه است كه اهل عناد و لجاج ومقاومت در مقابل حق بوده‏اند،ولى لحن ملايم و خفيف، مدنى بودن سوره رامى‏رساند كه بيش‏تر خطاب به مؤمنين است.

3- بحث درباره اصول معارف و اصل ايمان و دعوت به اسلام از ويژگى‏هاى‏سوره‏هاى مكى است.و در سوره‏هاى مدنى بيش‏تر از تفاصيل احكام و بيان‏شريعت اسلام سخن گفته شده است.

4- دعوت به پايبند بودن به اخلاق و استقامت در راى و سلامت عقيده و ترك‏لجاج و عناد و نيز برخورد تند با عقايد باطل مشركان و ناچيز شمردن انديشه‏هاى‏تهى و بى‏اساس آنان،از خصايص سوره‏هاى مكى به شمار مى‏رود.در حالى كه‏برخورد با اهل كتاب و دعوت آنان به ميانه روى در عقايد و افكار و انديشه‏ها و نيزمبارزه با منافقين و ذكر خصايص و صفات آنان از ويژگى‏هاى سوره‏هاى مدنى است.

5- غالبا خطاب‏ها با عنوان يا ايها الناس... از ويژگى‏هاى سور مكى است و باعنوان يا ايها الذين آمنوا از خصايص سور مدنى است.

البته اين ويژگى‏ها هرگز كليت ندارد،بلكه صرفا درباره برخى از انواع صدق‏مى‏كند.و در صورت اجتماع چندين خصيصه،اگر موجب علم و يقين شود و نص‏معارضى در ميان نباشد،قابل اعتماد است،و موجب قوت احتمال و اطمينان‏مى‏شود.در اين صورت است كه نتيجه كار برد فقهى و تاريخى و غيره دارد.بنابر اين‏ملاك تشخيص مكى و مدنى،يا نقل و خبر است كه اصطلاحا سماعى مى‏گويند.يااجتهاد و شواهد ظاهرى و صورت جمله بندى و داشتن سجع و وزن و كوتاهى آيات‏و سوره‏هاست‏يا شواهد محتوايى است.بدين معنا كه شكل بيان اصول عقايد واحكام و برخورد با كفار و منافقين نشانه مكى و مدنى بودن سوره است.

پى‏نوشتها:

1- قصص 28:85.

2- الاتقان،ج 1،ص 23.

3- المستدرك،ج 3،ص 18-19.

4- البرهان،ج 1،ص 189.

نوشته شده در ساعت توسط نردبانی تا خدا |
درباره وبلاگ
این وبلاگ جهت اطلاع رسانی در مورد نماز و ترویج فعالیت های دینی وقرآنی در محیط مجازی ایجاد شده، امیدوارم این وبلاگ تمام خواسته های شما را در مورد دین و نماز برآورده کند. و نقایص و کمبودهای این وبلاگ را به اطلاع ما از طریق ایمیل dashtchy@gmail.com یا صفحه نظرات اطلاع دهید.
با تشکر از بازدید شما
پست هاي تازه
نماز رابطه دين و آزادى زنان الگو در قرآن ( زنان الگو در قرآن ( غدير در قرآن سبك و شيوه بيان قرآن گنجينه قرآن و نفايس آستان قدس رضوى عليه السلام نرم‏افزارهاى قرآنى آشنائى با زبان قرآن عظمت قرآن از کلام آيت الله جوادى آملى قرآن مجيد در دلالت‏خود مستقل است‏ قرآن معجزه راهنمایی وهدایت قرآن مجيد كتابى است جهانى سوره‏هاى مكى و مدنى و فوايد شناخت آن‏ها ومعيار و ملاك تشخيص سوره‏هاى مكى و مدنى
آرشيو
<-ArchiveTitle-> ”>